حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع میشوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار بسیار جالبی زده و یک فیلم مستند از این مراسم و از مکانهای مختلف مدرسه تهیه کرده. من ضمن تشکر مجدد از این اقدام ایشون. فیلمی که تهیه و تدوین کردند رو اینجا میگذارم. رفقا ببینند و لذتش رو ببرند. مطمئن هستم که بسیار حال میکنید. به مکانهای مختلفی که توی فیلم وجود داره هم با دقت نگاه کنید. مثلا حدودهای دقیقه 12/30 فیلم یک پنجرهای نشون داده میشه که مربوط میشه به کلاس سوم و اون زمانی که آقای گلپایگانی داشت مدرسه رو به اعتراض ترک میکرد و بچهها از اون بالا براش دست تکون میدادند. (قابل توجه پویا). اگه احساساتتون کمی دچار قلیان شد و یا چیزی از اون زمانها یادتون اومد یک کامنتی بگذارید.
پن: این فیلم رو من توی وبلاگ بچههای دوره 17 دیدم و با اجازه صاحب اثر (احسان موحدیان) اینجا گذاشتم. دعاش رو به جون ایشون بکنید
شرکت معظم اتوماتیک، صاحب وردپرس، چند روزیه که شرکت بزرگ PollDaddy را خریداری کرده است. (خبر در وبلاگ وردپرس). این خرید به این معنی است که از هم اکنون می توان با چند کلیک، به سادگی نظرسنجیهای متنوعی را به وبلاگ اضافه کرد.
در استقبال از این اتفاق فرخنده، و برای شروع، نظرسنجی تحت عنوان زیر در نوار کناری وبلاگ قرار گرفته است.
بهترین سال دبیرستان، چه سالی بود؟
لطفا در این نظرسنجی شرکت کنید و اگر تمایل دارید بقیه هم نظرتون یا دلایل انتخابتون را بدونند، لطفا پای همین لینک نظرتون را بگید.
برای شرکت در نظرسنجی، پس از انتخاب گزینه مورد نظر بر روی Vote کلیک کنید.
آقا ما هر چي منتظر شديم كسي از رفقا عكسي از روز افطاري عمومي نگذاشت. مراما يكي لطف كنه از برنامه اون شب يك چند تا عكس(زياد باشهها) يا اينجا و يا توي yahoo group بگذاره.
و اما بعد، بالاخره بعد از مدتها ميثم و حميد يك وقتي خالي كردند و همت كردند و با ٥ ساعت رانندگي جمعه شبي كه گذشت خودشون رو رسوندند به شهر ما( الان كه دارم اين پست رو مينويسم ساعت ١٠/٢٠ دوشنبه شبه و حدودا ٤٠ دقيقه ديگه بچهها ميرسند به شهر خودشون!) ديدن و بودن با دوستان قديم لذتي داره بس فراوان. جاي همه خالي. ياد گذشتهها كرديم و روزهاي خوب اون دوران رو يك مرور كلي كرديم. از مصاحبه راهنمايي و دبيرستان گرفته تا تيكههاي آقاي شكيبا. چند تا پيشنهاد هم در مورد برگزاري جلسات ساليانه توي آمريكاي شمالي مطرح شد كه فعلا در حد پيشنهاد باقي ماند.
فكر كنم ديدن اين چند تا عكس هم خالي از لطف نباشه:
دوستان
در كنار درياچه ميشيگان
پينوشت: اون نفري كه توي عكس ميبينيد و نميشناسيد. از بچههاي با حال دوره بيست مفيده كه اين چند روز رو با هم بوديم و از مصاحبتش لذت برديم.
این پست در واقع تکمله ای است به پست احسان درموردخاطرات ماه رمضان.
1- درمورد ماه رمضونهای مدرسه یادمه که برخلاف جو غالب مدرسه که به هرحال مذهبی بود و البته به موجب قانون نانوشته ای نماز خوندن و نمازخونه رفتن در ساعت نماز اجباری بود، موقع ماه رمضون ناهارخوری باز بود تا بچه هایی که به هر دلیلی نمی تونستند یا نمی خواستند روزه بگیرند، بتونند ناهار بخورند. این نکته مثبتی بود که توی مدرسه وجود داشت در حالی که در مدرسه های مذهبی و یا ادارات دولتی، اگر کسی نتونه روزه بگیره عملا نمی تونه روزه خوری هم کنه.
2- احسان جان، نوبت بازیهای قبل از افطار را خیلی خوب اومدی. جدا چه حالی می داد با گرسنگی و تشنگی فوتبال بازی کردن. اون هم توی دوره ما که نوبتهای بازی به همون داغی ای برگزار می شد که توی دوره های دیگه مسابقات قرآن! البته فکر می کنم این نوبتهای بازی توی دبیرستان هم برقرار بود و نمی دونم به خاطر گرسنگی و تشنگی بود یا چیز دیگه که همیشه بازیهای قبل از افطار خیلی از بازیهای عادیمون خشن تر می شد. البته دوره ما همیشه فوتبالش خیلی محکم بود اما به طور خاص نوبت بازیهای ماه رمضون و نوبت بازیهای موقع کنکور خیلی خشن تر می شد.
3- از افطاریهای دوره دبیرستان هم یادم می آد که آقای باقر عظیمی همیشه پای ثابت شستن دیگهای بزرگ بود. دمش گرم. خیلی خاکی بود (هست).
4- البته سپهر هم پای ثابت افطارهای ماه رمضون بود. تا اونجایی که یادمه معلمها هم از افطاریهای خونه سپهر استقبال خوبی می کردند.!
از اون روزي كه پست جديد محمد ابراهيم رو خوندم داشتم فكر ميكردم كه چه خاطره خاصي از اون روزها به بادم مياد. راستش مورد خاصي به يادم نيومد. اما شايد بشه ماه رمضونهاي اون سالها رو يك مروري با هم بكنيم:
١- يادتونه راهنمايي كه بوديم چند روز توي سال رو روزه عمومي بود. چه لذتي داشت افطاريهاي اون روزها. هر كسي عهده دار آوردن يك چيزي ميشد. يكي كتلت ميآورد، اون يكي آشرشته رو تقبل مي كرد و يكي هم سبزي خوردن و شعله زرد و نون پنير گردو. خدا به آقاي كشميري هم سلامتي بده كه زحمت درست كردن چايي رو ميكشيد. محل برگزاري افطارها هم، همون ناهار خوري بود كه طبقه پايين مدرسه قرار داشت. يكي از بهترين قسمتهاي برنامه هم نوبت بازي بود كه از ساعت ٣/٣٠ كه مدرسه تعطيل ميشد تا بيست دقيقه قبل از اذان ادامه داشت. يادمه هر روز ظهر و صبح هم برنامه ترتيل خواني يك جزء از قرآن هم برپا بود.
٢-خاطرات من از ماه رمضون توي دبيرستان بر ميگرده به افطاريهاي جلسه هفتگي. معمولا هر سال چهار تا افطاري توي ماه رمضون براي جلسه هفتگي داشتيم. اينجوري توي ذهنمه كه سينا پاي ثابت جلسه هفتگي توي ماه رمضون بود. يعني هر سال يكي از هفتههاي ماه رمضون خونشون افطاري برقرار بود. افطاريهاي ديگهاي كه يادمه مربوط ميشه به خونه ميثم (موسوي راد) كه يك شب قدري برگزار شد و شام هم قيمه بود، خونه ميثم چهرهآزاد هم برنامه افطاري برقرار بود كه توي اون شلوغي خيابونها مينيبوسهاي مدرسه تا قيطريه بايد ميرفتند. اونجوري كه يادمه اونشب بعد از افطار رسيديم. اگه افطاري ديگهاي يادشه بيادبنويسه (ميثم خودت صحت اين قضيه رو تاييد يا اصلاح كن!). خونه علي مقيمي و يا محمد حسين (منزوي) هم برنامه افطار داشتيم. يك برنامه خواب ظهر هم داشتيم كه يادم نمياد مربوط به سال چهارم بود يا همه سالها اين داستان برقرار بود.
٣- هر وقت صحبت از ماه رمضون و خاطرات مدرسه ميشه بيت اول شعر معروف قاضي محله توي ذهنم مياد كه ميگفت: رمضا آمد و خوان دل ما باز نشد قصه ميكده و دير سرآغاز نشد.
٤- يك نكته جالب هم آقاي سعيدنيا در مورد مقايسه محرم و رمضان مي زد كه از اون موقع حرفش توي ذهنم مونده. ميگفت كه رمضان ماه ميهماني خداست. من نميدونم اين چه ميهموني كه از صبح تا شب بايد طعم گرسنگش و تشنگي رو بچشي از اونور محرم ماه عزا و مصيبته. آخه اين چه مصيبتي كه هر روز و هر شبش سور و سات شام و ناهار برقراره و هر جا بري دست خالي بر نميگردي!
اگه كسي ديگه چيزي يادش مياد بياد بنويسه يا ايميل كنه براي مجتبي يا من كه اينجا آپلودش كنيم.
ّپن:١- حدودا دو ماه قبل رفته بودم ديدن امير وحيد، صحبت از خاطرات دوران دبيرستان شد. يك چند تا خاطره تعريف كرد كه من تا حالا نشنيده بودم. اين رو گفتم كه متذكر بشم رفقا اين خاطرههاشون نگذارند آكبند بمونه و خاك بخوره بيان اينجا بنويسن كه بقيه هم حالش روببرن! ٢- يك مورد كوچولويي كه امير وحيد يادش بود و تعريف ميكرد. نحوه تشويق كردن سيد امير (اشرف) توي مسابقات قرائت بود. اگه ياتون باشه عبارت معروفي كه باهاش اشرف رو تشويق ميكرديم اين بود: ” طيب! طيبه الله! اشرف بارك الله ” كه البته اين شعار هم به مانند بقيه شعارها دچار تغيير شد و بجاي كلمه اشرف ساير لغات هم بكار گرفته ميشد. ٣- يك سئوال اين برنامه افطاري عمومي چي شد؟ ٤- ممد دلالت و بقيه رفقايي رو هم كه دستشون از دنيا كوتاهه توي اين روزها و شبها فراموش نكنيم.
راستش رسم بر این بوده که تو وبلاگ از خاطرات مشترکمون بنویسیم. اما من می خوام با اجازه دوستان اندکی سنت شکنی کنم و به مناسبت ماه رمضان تعدادی از نواهایی را که مطمئنا برای هممون خاطره انگیز هستند در اینجا بذارم. مطمئنم هر کدوم از بچه ها با شنیدن این نواها خاطره ای براش زنده می شه که البته دور از ذهن نیست که اون خاطره به نوعی به دبیرستان و یا جلسات هفتگیمون ربط داشته باشه. چه بسا همین خاطرات تبدیل به پستهای بعدی این وبلاگ بشن. من به طور خاص، ماه رمضان سال چهارم و افطارهای دسته جمعی را به خاطر می آرم که توی اونها محمد دلالت یک تنه و بدون ادعا انجام دادن قسمت اعظم کارها را بر عهده داشت.
از طرفی مطمئنم که مخصوصا برای بچه هایی که خارج از کشور هستند و این نواها ممکنه در دسترسشون نباشه، این پست می تونه جای خالی اذان موذن زاده اردبیلی و ربنای شجریان را در سفره های افطارشون پر کنه.
هم می تونید آن لاین گوش بدید و هم می تونید فایلها را دانلود کنید.
والا ما هرچى گشتيم تو ديار غربت عكس قديمى با بر و بچ گير نيورديم، واسه همين يه دونه عكس از خودم و مهدى رييسى فرد كه اينجا با هم گرفتيم گذاشتم اونايى كه دلشون واسه مهدى تنگ شده ببينن حالشو ببرن.
البته يه عكس بهتر بود كه مجتبى قبلا روش هنرنمايى كرده!!! گفتم شايد اونو ديده باشين…
اين عكس يه ذره تاره ولى خوبيش اينه كه اگه يه روز يكى از ما شهيد بشه، بعدا تو هفته شهدا ميشه گفت از اون اول به اينا نور تابيده بود!!
فقط به اين شرط كه مجتبى اون يكى عكس رو به كسى نشون نده كه آبروى آقا مهدى ما بره!!!
بعد از كلي گشتن توي وسايلم، بالاخره يه سري عكس از دوره دبيرستان پيدا كردم كه مطمئنم براتون خيلي جالبه. عكسها رو دسته بندي كردم و به ترتيب از سال اول تا سال چهارم، تا جايي كه وقت بهم اجازه بده، براتون ميفرستم
عجالتاً توي اين عكس به چشمهاي محمد شيري، لپ حسين تقدس، اميرعلي قاسمي كه اصلاً معلوم نيست كجاي اين كائنات داره زندگي ميكنه، نگاه كنين!
حدود يكهفته قبل كارت دعوتي بدستم رسيد مبني بر اينكه براي چهارم جولاي به جشن عروسي دعوت شدهام. بطور كلي احتمال اينكه يك ايراني در خارج از كشور به جشن عروسي ايراني دعوت بشه بيار ضعيفه. اين احتمال ضعيف تر هم ميشه وقتي كه بفهمي آقاي داماد يكي از دوستان همدورهاي مونه. زمان عروسي كه جمعه ذكر شده بود. مكان عروسي هم حدودا ٤٥٠ كيلومتر با ما فاصله داشت. اما يك لحظه هم براي نرفتنش شك نكردم. اينجا، عروسي، اونهم عروسي يكي از رفقاي همدورهاي مفيد، امكان نداشت كه نروم. بعداز ظهر پنج شنبه به سمت شهر آيوا حركت كرديم. حدود ساعت ١٠ شب رسيديم منزل سيدحميد (سادات حسيني). در زديم و وارد شديم. قبل از ما امير( هومن صدر) و همسرش هم رسيده بودند. بعد از فروكش كردن شور و هيجان اوليه ناشي از تجديد ديدار، يك نيمساعتي گپ زديم و حدوداي ساعت يازده شب، ميثم (موسوي راد) هم به ما ملحق شد. ديدن رفقاي قديم، اونهم بعد از اين همه سال لذتي است، بس شگرف. فرصت رو غنيمت شمرديم و تا ساعت ٤ صبح مشغول گپ زدن بوديم. صبح براي اينكه سوروسات عروسي رو آماده كنيم. ساعت ١٠ صبح بيدار شديم. قرار بود كه مراسم عقد و عروسي، منزل حميد يرگزار بشه و خونه ميثم هم شده بود، مركز تداركات و آماده سازي اين جشن. دوستان حميد و ميثم هم براي كمك اومده بودند. اول صبح دوتا از اين رفقا، گل ماشين عروس رو آوردند و مشغول تزيين ماشين عروس شدند. هر كسي بخشي از كارهاي جشن رو انجام ميداد. ميثم مسئول تدارك ناهار اونروز بود كه جاتون خالي يك پلو ماهي به ما داد كه نگو و نپرس. امير و حميد هم رفتند دنبال آماده سازي لباسهاي شاه داماد. من هم وظيفه خطير باد كردن بادكنك رو بر عهده گرفتم حدودا پنجاه تا بادكنك رو باد كردم تا بگذاريم پشت ماشين عروس! آقاي داماد هم كه مشغول كارهاي شخصي و هماهنگي با عكاس و فيلمبردار و آرايشگاه بودند! خانمها هم در منزل حميد مشغول تدارك سفره عقد، دسته گل عروس، شام عروسي و آماده كردن عروس بودند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر ماشين عروس آماده شد.
عكسهايي از مراحل آماده سازي مراسم:
در اين عكس ميثم در حال واكس زدن كفشهاي شاه داماده:
و در ادامه ميتونيد ببينيد كه رفقا با چه دقتي مشغول آماده سازي ماشين عروس هستند.
فيلمي از عزيمت آقاي داماد و ماشين عروس
نمايي از ماشين عروس
اين هم عكس دسته جمعي از رفقايي كه در آماده سازي اين ماشين عروس نقش داشتهاند.
بعد از اينكه شاه داماد رو راه انداختيم. با رفقا در منزل ميثم بوديم و حدوداي ساعت ٨/٣٠ شب بود كه از منزل حميد زنگ زدند و گفتند كه عروس و داماد آماده برگزاري مراسم عقد هستند. ما هم به همراه عاقد و ساير رفقا راهي منزل حميد شديم. اگه تا حالا متوجه نشديد كه داماد كيه و عاقد چه كسي ميتونه باشه. به ادامه مطلب توجه كنيد.
وقتي ميهمانها جمع شدند. حاج آقا در كمال آرامش و با لحن سليس عربي خطبه عقد رو جاري كردند و آنگاه بود كه هلهله و شادي ميهمانان، فضاي مجلس رو پر كرد. جالبه كه بدونيد كه عاقد اين مجلس هم يكي از رفقاي خودمون بودند!
عكس زير قسمتي از سفره عقد مجلس رو كه با سليقه خانمهاي مجلس آماده شده بود نشون ميده:
بايد متذكر بشم كه آقاي داماد خوشبخت ما كسي نبود جز امير خان هومن صدر. عاقد هم كسي نبود جز ميثم عزيز!
اين هم عكس داماد:
همه دوستان داماد!
من، ميثم و داماد قبل از خطبه عقد:
خذمت رفقا عرض كنم كه اين مجلس عروسي حدود ساعت ٣ صبح بعد ار مراسم عروس كشون به اتمام رسيد. مراسم بسيار عالي و بياد ماندني بود و جاي همه رفقا خالي. همچمنين از ميثم و حميد كه ميزبان اين مجلس بودند و تمام هماهنگيهاي لازم رو به نحو احسن انجام دادند، كمال تشكر را دارم.
فکر کنم مسافرت جهادی بشاگرد بود. توی فطار تهران بندرعباس سوار بودیم و هر معلمی هم توی یک کوپه ای نشسته بود. به اصرار سینا و یک عده دیگه از آقای آقا بابایی دعوت کردیم که بیاد توی کوپه ما. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر قبول کرد. دقیقا یادم نیست از رفقا چه کسانی توی کوپه بودند. خلاصه از هر دری صحبت شد و کلی خندیدیم. سینا یک بسته گز آردی با خودش آورده بود و همینجور که داشتیم گپ می زدیم. به بهانه آوردن گز از جاش بلند شد و رفت که مثلا از توی ساکش گز بیاره. موقع آوردن جعبه گز رو که از نوع آردی هم بود به طور کاملا سهوی (عمدی) روی سر آقای آقابابایی خالی کرد. شما صحنه کوپه قطار رو تصور کنید که آرد گز تمام فضا رو گرفته و چشم جشم رو نمی بینه! بعد از اینکه کمی گرد و خاکها خوابید و چهره آقای آقابابایی نمایان شد معلوم شد که از این کار ما خیلی عصبانی شده. سینا برای اینکه دلجویی کرده باشه رفت جلو و گقت که بگذارید من لباسهاتون رو بتکونم! حالا داشته باشید نحوه تکوندن رو: سینا یک دستش رو می زد توی جعبه آرد و با همون دست می زد پشت آقای آقابابایی بطوریکه این آردها کاملا نهادینه می شد. یک کم که گذشت. آقای آقابابیی متوجه شد و دیگه اساسا شاکی شد و یادمه که تا چند روز با بچه ها قهر بود!
پ ن: سینا و بقیه رفقایی که یادشونه اگه جایی از خاطره به دلیل فراموشی بنده نادرسته لطف کنند. تصحیح کنند.
سال سوم راهنمايي بوديم و مدرسه در طي سال كلاسهاي فوق برنامهاي گذاشته بود. هر كسي بنا به علاقهاي كه داشت يك كلاسي رو انتخاب ميكرد. عنوان يكي از اين كلاسها معارف اسلامي بود و معلمش هم آقاي سعيدنيا معرفي شده بود. من خودم به شخصه به خاطر اسم آقاي سعيدنيا كلاس رو انتخاب كردم و نميدونستم برنامه اين كلاس چيه ولي حدس ميزدم در مورد مباحث اعتقادي باشه. توي اون كلاس فكر كنم ١٠ نفري بوديم كه اگه اشتباه نكنم. ميثم موسوي راد و طباطبايي و سينا و ميثم زنجاني و جلال هم ثبت نام كردند اولين جلسه كلاس كه شروع شد فهميدم كه داستان كلاس چيز متفاوتيه. ما موظف بوديم هر هفته تفسير يك يا چند آيه قرآن رو بخونيم و توي كلاس راجع به اون بحث ميكرديم. قسمت دوم كلاس مربوط به موضوعاتي ميشد كه در جامعه اونروز ايران اتفاق ميافتاد و ما ازش بيخبر بوديم و آقاي سعيدنيا تكليفي كه ميداد اين بود كه در مورد اون تحقيق كنيم. مثلا اونروزها رستوران فست فودي بنام سوپر استار اومده بود كه ظاهرا نماينده مك دونالد بوده و برادران حزب الله هم ريخته بودند و مغازه رو شيشههاشو شكسته بودند وتعطيل كرده بودند. آقاي سعيدنيا به ما گفته بود كه راجع به اين موضوع تحقيق كنيد و ببيينيد داستان چيبوده و مك دونالد چي هست! دقت كنيد دارم در مورد فضاي اجتماعي سال ٧٣ صحبت ميكنم. زماني كه اصلا كسي از اين موارد خبري نداشت و اينها خط قرمز بشمار ميرفت ولي آقاي سعيدنيا به راحتي وارد اين حوزهها شده بود. هر كجا هست خدايا سلامت دارش.
این خاطره رو خود صاحب خاطره باید تعریف میکرد ولی چون بعید میدونم که تعریف کنه من خودم میگم. اولش یک جمله معترضه بگم تا برم سراغ اصل خاطره. سال اول راهنمایی آقای افتخاری معلم ریاضی سال اولمون بود. برای من بشخصه هیچ کلاس ریاضی به اندازه اون کلاس شکنجه آور نبود.
یک روز بعد از ظهر بود زنگ آخر (اگه اشتباه نکنم) آقای افتخاری وارد کلاس شد و برگههایی رو توزیع کرد. ظاهرا مربوط میشد به سرویس رفت و آمد بچهها به مدرسه که بایستی توسط اولیا پر میشد. برگهها که توزیع شد. آقای افتخاری توضیح داد که این برگهها مربوط به سرویس است. بعد از اینکه کلاس رو ترک کرد یکی از رفقا از سر جاش بلند شد و داد زد: سرویس سرویس دهن همتون سرویس! هنوز جملهاش تموم نشده بود که آقای افتخاری توی چارچوب در ظاهر شد. اون هم نامردی نکرد و یک کشیده آبدار خوابوند زیر گوش این رفیقمون.
ناگفته نماند که اون اخوی کسی نبود جز حمید ذوالقدر
یک کلاس و معلمی داشتیم در دوران راهنمایی که فکر کنم هیچوقت از یادمون نره. دارم در مورد کلاس انشای آقای نقیزاده حرف میزنم. من خودم به شخصه کلاس انشایی بهتر از این نداشتم. یادش بخیر چه کارهای با حالی آقای نقیزاده انجام میداد. یادمه فیلم کمالالملک رو میگذاشت و میگفت جملات ادبی و استعاراتش رو در بیارید و یا اینکه وادارمون کرده بود که یک نوار کاست خالی برداریم و هر هفته روی نوار صدای خودمدن رو ضبط کنیم. یادم نمیاد که چی باید توی نوار میگفتیم ولی یادمه که آقای نقیزاده میگفت: این صداست که میماند اگه شما صداتون رو ضبط کنید بعدا که بزرگتر شدید میتونید سیر تغییر صداتون رو داشته باشید. اونموقع من خودم به شخصه به اهمیت موضوع واقف نبودم این شد که الان نواری هم از اونموقع ندارم. اما هر کی که نوار خودش رو داره اونرو مدیون آقای نقیزاده است. یک کار دیگهای که سر کلاس انجام میداد به انشاهای خیلی خوب یک کارتهای باریکی که روش نقاشی شده بود (فکر کنم تذهیب بود) با امضای خودش به عنوان جایزه میداد. آخر ترم هم به ازای اون کارتهای قشنگ نمره اضافه میکرد. گنجشک لا لا باید برای همه آشنا باشه چونکه این آقای نقیزاده بود که به عنوان تکلیف درس انشا ما رو وادار میکرد که ساعت ۹ شب رادیو رو روشن کنیم و قصه شبی که برای بچهها پخش میشد رو گوش کنیم. به یاد اونروزهای خوب آهنگ اون برنامه رو اینجا میگذارم. gonjeshk lala
بابا چرا خبری نیست ؟ نکنه خاطره ها به همین زودی ته کشید ؟ حالا که اینطوره من شروع می کنم بلکه بیشتر یادمون بیاد.
سال 3 راهنمایی بودیم که رفتیم مسافرت بابلسر (تابستون 14 سال پیش ) معلمایی که همراهمون بودن : آقای شیرازی – عسگریان – قاسمی و اون آقا ناظمه لاغره که خیلی بد پیله بود و زمان جنگ قواص بود. اسمشو شما بگین. ایشون با خودش دوربین ها و وسایل دیده بانی زمان جنگشو آورده بود. (خداییش خیلی هیجان انگیز بودن ! ) که اگر یه موقعی وسط جنگل گم شدیم دست گرگها نیفتیم (بابلسر گرگم داره ؟! ) هیچی همگی رفتیم کوه و جنگل نوردی. بالا رفتنش مشکلی نبود هی رفتیم هی رفتیم و کلی هم اون بالا گشتیم. اما موقع پایین اومدن به دلایلی دوستان حرفه ای راه رو گم کردن !!!! و از جایی پایین اومدیم که از خاک برگ و کلا خاکی پوشیده شده بود که پات رو میزاشتی راه میفتاد. بچه ها یکی بعد از دیگری ولو می شدن و توی شاخ و برگ ها گیر میفتادن یا زخمی می شدن. حتی نمی شد بی حرکت یه جا ایستاد ! راه رفتن رو دیگه خوابشو ببین ! و خلاصه کلا ماجرا شبیه خاطرات جنگی شد که برامون تعریف می کردن !! تنها فرقش احتمالا این بود که از آسمون توپ و تفنگ نیومد پایین !! از بچه هایی که توی این شرایط “زمین گیر” شده بودیم میثم زنجانی و پیمان و حسین باقری یادم میان. بقیه خودتون اعتراف کنید! خلاصه دیگه هر کسی یه جای فیکس پیدا کرد و همونجا نشست ! ولی هوا داشت تاریک می شد و باید بر می گشتیم. تا اینکه آقا شیرازی یه راه حل عالی پیدا کرد و به من و یکی دیگه از بچه ها گفت که شما بیایید از این “معبر” برین “پاین” بقیه هم شما رو ببینن روحیه بگیرن بیان “پاین”. من هم داوطلب اول شدم و شروع کردم به “پاین” رفتن با احتیاط کامل. ولی خوب به سرعت زیر پام خالی شد و توی اون ارتفاع شروع به لیز خوردن به سمت “پاین” کردم. ظرف کمتراز 30 ثانیه من داشتم عین فشنگ به سمت “پاین” می دویدم ! و خداییش دویدن بسیار خطرناکی بود یعنی هر لحظه امکانش بود که بیفتم و تلف بشم !! قسمت باحالش صداهایی بود که از پشت سر می شنویدم ! آقا عسگریان داد می زد : ندو ندو یه جا بشین. بچه ها هر کدوم یه چیزی می گفتن و این وسط صدای آقا شیرازی از همه بلند تر و واضح تر بود. ایشون فریاد می زد “یا حسین ! یاااا حسییین !!” من اون وسط که با سرعت 50 کیلومتر در ساعت می دویدم هم نفسم بریده بود. از یه طرف خندم گرفته بود و از طرف دیگه فکر می کردم احتمالا دارم لحظات آخر رو سپری می کنم که پشت سرم دارن از امام حسین طلب کمک می کنن. خلاصه بعد از چندین دقیقه دویدن و در حالی که حتی توی زیر شلوار و غیره ام پر از خاک و برگ بود رسیدم وسط حیاط اردوگاه و پشت سرم هم مقادیر زیادی خاک – برگ- سنگ و…. اومد “پاین” بعد از من هم همون اتفاق برای بقیه افتاد و خلاصه نصف خاک و سنگ اون بالا اومد وسط حیاط اردوگاه ! هنوزم تصور چهره بچه هایی که ما ها رو بعد از عملیات کوه نوردی می دیدن خنده داره ! یه جوری نگامون می کردن که انگار واقعا از جنگ برگشته بودیم ! فکر کنم 2-3 تا زخمی هم داده بودیم !
امیدوارم آقا شیرازی هر جا هست سالم و سر حال باشه و این نوشته رو بخونه و کلی بخنده !