سبيل عباس مقدسي و آقاي امامي افشار


دوست دارم عباس مقدسي با قلم خودش اين خاطره رو تعريف مي‌كرد ولي علي‌الحساب شما اين رو داشته باشيد:
انتهاي رديف سمت راست كلاس سوم الف عباس مقدسي و اكبر و ممد(يك مدتي) و علي موسوي(اگه اشتباه نكنم) مي‌نشستند. يكبار كه كلاس ادبيات داشتيم. عباس از خونه نون و كتلت اورده بود. گرسنگي فشار آورده بود و كاريش نمي‌شد كرد. وظيفه عباس اين بود كه كتلتها رو لقمه بگيره و به نوبت به همون سه چهار نفر آخر كلاس برسونه. بعد از لقمه اول ودوم، بوي پياز و گوشت و سيب زميني كلاس رو پر كرده بود. به نحوي كه ما كه رديف جلو مي‌شستيم به خوبي اين بو رو حس مي‌كرديم. انگار كه به جاي كلاس وارد آشپزخونه شده باشي. يك چند دقيقه‌اي در التهاب اينكه آقاي امامي افشار نفهمه گذشت. بعدش يكدفعه اقاي امامي افشار اومد كنار ميز عباس مقدسي وايساد و زل زد توي چشمهاش. همه مطمئن بودند كه الان با پس گردني عباس رو ميندازه بيرون. جالب اينكه اين زل زدنه يك چند ثانيه‌اي طول كشيد و آقاي امامي افشار بدون كلام فقط به عباس نگاه مي‌كرد. آدم اين احساس بهش دست ميداد كه انگار براي اينكه عباس رو شرمنده بكنه اين نگاه رو طولاني كرده.( تصور کنید که عباس هنوز لقمه ای که در حال خوردنش بوذ تو لپش بود) اولين جمله‌اي كه آقاي امامي افشار برگشت گفت اين بود: تووووووووو خجالت نمیکشی سیبیلات رو تراشیدییییییییییییی؟؟؟؟؟
و همه ترکیدن

خدا رو شكر عباس خودش اومد و خاطره رو تصحيح كرد اين متن زير بر اساس روايت عباس ذكر شده!
سركلاس ادبيات سوم الف من كتلت آورده بودم حميد هم بربري
ممد دلالت (خدا بيامرز) و علي موسوي هم ميز جلوي ما بودند
من مسئول لقمه گيري بودم حتي به ميز مهدي دبيري و امير آريازند هم فكر ميكنم لقمه ها ميرسيد و خلاصه بو برنگي راه افتاده بود ماهم تو چله زمستون پنجره رو باز كرديم كه بوش در نياد آقاي امامي افشار همينطور كه تا ته كلاس ميومد و بيني اش به ديوار ميخورد و ميفهميد آخرشه و بر ميگشت، پرسيد اين بوي چيه؟ من كه يك لقمه گنده رو تازه بار كرده بودم با لپهاي پر گفتم :سرايدار چون ساعت 11 غذا ها رو گرم ميكنه ناهارشو الان(10:30) ميخوره بوش مياد تو كلاس ما آقاي امامي افشار هم دستور دادند پنجره ها رو ببنديد. پنجره ها رو كه بستيم وضع بدتر شد ما هم لقمه آخر رو زديم كه گندش در نياد كه بازهم آقاي امامي افشار اومد بالاسرمون و چند ثانيه زل زد تو چشماي من .
من كه دهنم پر بود قرمز شدم ومنتظر بودم با اون پس گردنيهاي معروف اخراج بشم كه آقاي امامي افشار يكدفعه گفت: پســــــر چرا ريشتو زدي و ناگهان كلاس منفجر شد و من هر جوري بود خودمو كنترل كردم تا كتلتها رو روي آقاي امامي افشار نريزم

15 پاسخ

  1. خیلی با حال بود اما قسمت آخرش یه جور دیگه بود فکر کنم. اگر اشتباه نکنم آقا امامی برگشت اینطوری گفت: ” آخه پسر تو چرا سیبیلاته زدی؟ “

  2. دقیقا آخرش اینطوری بود:
    بعد از اینکه اومد طرف میز عباس ایناو زل زد به عباس ( تصور کنید که هنوز لقمه ای که در حال خوردنش بوذ تو لپش بود)و گفت: تووووووووو خجالت نمیکشی سیبیلات رو تراشیدییییییییییییی؟؟؟؟؟
    و همه ترکیدن

  3. بنا بر متن حسين منزوي متن رو تصحيح كردم

  4. سلام به برو بچ
    چرا تاريخو تحريف ميكنيد من تا آخر دبيرستان سيبيلامو نزدم اصل داستان هم اينه:
    سركلاس ادبيات سوم الف من كتلت آورده بودم حميد هم بربري
    ممد دلالت (خدا بيامرز) و علي موسوي هم ميز جلوي ما بودند
    من مسئول لقمه گيري بودم حتي به ميز مهدي دبيري و امير آريازند هم فكر ميكنم لقمه ها ميرسيد و خلاصه بو برنگي راه افتاده بود ماهم تو چله زمستون پنجره رو باز كرديم كه بوش در نياد آقاي امامي افشار همينطور كه تا ته كلاس ميومد و بيني اش به ديوار ميخورد و ميفهميد آخرشه و بر ميگشت، پرسيد اين بوي چيه؟ من كه يك لقمه گنده رو تازه بار كرده بودم با لپهاي پر گفتم :سرايدار چون ساعت 11 غذا ها رو گرم ميكنه ناهارشو الان(10:30) ميخوره بوش مياد تو كلاس ما آقاي امامي افشار هم دستور دادند پنجره ها رو ببنديد. پنجره ها رو كه بستيم وضع بدتر شد ما هم لقمه آخر رو زديم كه گندش در نياد كه بازهم آقاي امامي افشار اومد بالاسرمون و چند ثانيه زل زد تو چشماي من .
    من كه دهنم پر بود قرمز شدم ومنتظر بودم با اون پس گردنيهاي معروف اخراج بشم كه آقاي امامي افشار يكدفعه گفت: پســــــر چرا ريشتو زدي و ناگهان كلاس منفجر شد و من هر جوري بود خودمو كنترل كردم تا كتلتها رو روي آقاي افشار مقدم نريزم

  5. akh akh eival aslesh hamin bood manam yadam miad ke avalesh ye sohbati az aghaye PANJALI va inke sare zohr ghaza dorost mikone be miun oomad amma detailesho yadam nabood
    agha kheili hal dad!
    bazam khatere benevis abbas agha!

  6. پويا جون سلام من تازه پيداتون كردم تبليغاتتون ضعيف بوده
    مجتبي بهم نگفته بود همچين وبلاگي هست
    دست همتون درد نكنه وبلاگ در حد NBA كار درسته
    من كه خيلي حال كردم

  7. Salam Abbas aghaye gol, omidvaram ke in commente mano bebini, kojayi pesar? avvalan ke dodare boodane khodeto nandaz gardane Mojtaba!! man motmaenam ke age hichki dige nagofte bashe Mojtaba behet gofte, dovvoman ke be farzam ke nagofte ba marefat age ye zari be yahoogroupe mogid18 mizadi chand rooz bahse in bood. sevvoman ke baba kolli delemoon barat tang shode, chi kar mikoni refigh? omidvaram khoob bashi o be khatere neveshtan edame bedi, zemnan age active hasti ye emaili, ID ichizi bede dar tamas bashim dadash

  8. سلام سپهر جـــــــــــــــــــــــــــون
    منم دلم واست تنگ شده مخصوصا واسه اون استیل فوتبالت کامنت تو رو که دیدم کلی ذوق کردم داداش یه قرار فوتبال بذار ولی مجتبی رو خبر نکن! تا بازیش حال بده
    اینم میل من
    abbas.moghaddasi@gmail.com
    برو بچ ! ایمیل بزنید خوشحال میشم

  9. سلام سپهر جـــــــــــــــــــــــــــون
    منم دلم واست تنگ شده مخصوصا واسه اون استیل فوتبالت کامنت تو رو که دیدم کلی ذوق کردم داداش یه قرار فوتبال بذار ( مجتبی رو خبر نکن! تا بازیش حال بده ) یا بیا محل ما یا دعوتنامه بده ما میایم اونجا
    اینم میل من
    abbas.moghaddasi@gmail.com
    برو بچ ! ایمیل بزنید خوشحال میشم

  10. سلام بر عباس مقدسی عزیز

    آقا اولش من آخر این خاطره رو یکجور دیگه نوشته بودم بعدش پویا و حسین منزوی یادآوری کردند که ظاهرا بحث سیبیل مطرح بوده! حالا خودت که صاحب خاطره ای درستش رو تعریف کردی. من توی اولین فرصت این پست رو بر اساس آخرین نسخه تصحیح می کنم.
    همین الان که دارم می نویسم قیافه تو و آقای امامی افشار توی اون صحنه جلوی چشممه و ناخودآگاه دارم می خندم!

  11. سلام احسان جان خوبی؟ سلامتی؟
    اگه خاطرات گل کوچیک مدرسه رو بنویسم عیب نداره؟
    تیم تو و قلی پور (دوست داشتنی ) با جرزنیهاتون و
    ضد فوتبال خاصی که بازی میکردین هنوز یادمه
    نگران نباش شوخی کردم
    ایمیل منو که میبینی اگه میل بزنی خوشحال میشم
    قربونت

  12. بابا بی انصاف ها اگه میخواین خاطره تعریف کنین یه جوری بگین که آدم بهش بر نخوره . فکر میکنین اگه پدر بزرگم اینها رو بخونه چی میگه؟

  13. سلام به خانم امامی افشار
    ما عصر ارتباطات رو دست کم گرفته بودیم و فکر نمیکردیم خانواده آقای امامی افشار این مطلب رو ببینن ما قصد بی احترامی به ایشون رو نداشتیم و صرفاً نقل شیطنتهای نوجوونی بوده مطمئناً ایشون ازجمله معلمهای دوست داشتنی مفید بودند
    سلام ما رو بهشون برسونید و به خاطر شیطونی هامون ازشون حلالیت بطلبید انشاالله خدا به آقای امامی افشار و خانواده شون سلامتی و طول عمر بده

  14. با سلام خدمت خانم امامی افشار

    من هم تصور نمی‌کردم که فردی از خانواده آقای امامی افشار این وبلاگ رو ببینند. خدمت شما عرض کنم که این وبلاگ برای ثبت خاطرات وشیطنتهای دوستانی است که دوران راهنمایی و دبیرستان رو با هم سپری کرده‌اند و به هیچ عنوان قصد بی‌احترامی وجود نداشته است. کما اینکه یکی از دوستان نسبت به این مورد تذکر دادند و در یکی از اولین پستهای همین وبلاگ به این مطلب اشاره شده است(لینک اون پست رو در انتهای این کامنت آورده‌ام). سلامتی و تندرستی جناب آقای امامی افشار معلم دوست داشتنیمون رو از خداوند خواستاریم. سلام ما شاگردان قدیمی رو به ایشون برسانید.

    http://mofid.wordpress.com/2008/04/07/%D9%85%D8%B4%D8%A7%D8%BA%D9%84-%D9%BE%D8%B1-%D8%AE%D8%B7%D8%B1/

  15. با سلام خدمت خانم امامی افشار
    حقیقتا مطمئن باشید هیج کس قصد بی احترامی نداشته. شیطنت های دوران جوانی در همه جا و در همه مدارس عادیه و اتفاق می یفته. تفاوت اینه که در مدرسه مفید در نود و نه درصد موارد این شیطنت ها با بی احترامی همراه نبود. ایشون همواره مورد احترام و علاقه دانش آموزانشون بودند.
    خدمت ایشون خیلی سلام برسونید.

پاسخ دهید