اگه یادتون باشه سال سوم و توی اون اوضاع قاراشمیش مدرسه آقای گلپایگانی هم با مدرسه به اختلاف رسیده بود و یکروز حدودهای ظهر گفت که من دارم مدرسه رو برای همیشه ترک می کنم. اونموقع آقای گلپایپانی معلم راهنمای سال اول بود. جریان اینطوری شد که آقای گلپایگگانی اومد سوار پیکان پژویی که زیر سقف رک بود شد که بره. در همین حال عده ای از بچه های دوره 20 (سال اول بودند) و دوره 17 اومدند که مانع رفتن آقای گلپایگانی بشوند. صحنه جالبی بود. بک عده با صحبت می خواستند که مانع رفتن بشوند. عده ای اشک می ریختند! و یکی پیرهن آقای گلپایگانی رو می کشید. دو نفری هم رفته بودند زیر چرخ جلوی ماشین ایشون خوابیده بودند! که باید اول از روی ما رد شین! خداییش اگه من جای آقای گلپایگانی بودم. بیخیال رقتن می شدم. حالا شما این ابراز احساسات شدید رو با عکس العمل خودمون مقایسه کنید. یادمه یکی دوید توی کلاس و گفت آقای گلپایگانی داره میره! عده ای از بچه ها پشت پنجره جمع شدن و برای آقای گلپایگانی که با ماشینش داشت از در مدرسه می رفت لبخند می زدند و بای بای می کردند. به این می گویند اوج احساسات!
مربوط به موضوع های: آقای گلپایگانی, سال سوم, مدرسه, معلمها | بر چسب ها: آقای گلپایگانی, بای بای کردن, سال سوم

پويا همون موقه رفته بود بالاي پنجره با بلند كردن دستش بعنوان رايش سوم اداي رييس مدرسه شدن رو در ميآورد.
( پويا جان دلم برات تنگ شده ، خيلي دوست دارم يه خاطره اي از اون روز رو خودت بگي)
يا علي
نوید خدا نیگرت داره مرد حسابی من الان خونه خودم نیستم (نصفه شبی تنها توی دانشگاه دیگه هستم) این رو که خوندم برگشتم به سال سوم الف !!! عجب چیزی یادت اومد !!!! من یادم رفته بود کل ماجرا رو! اما الان همه اش زنده شد! آره رفتم کنار میز معلم با شادی و خنده دستم رو از پنجره کردم بیرون حتی های هیتلر هم گفتم ! اولیا داشتن گریه می کردن که آقای گلپایگانی نره ما داشتیم هر هر می خندیدیم !!! من هم که شده بودم آتیش بیار معرکه با علی رفیعی عزیز مراسم عروسی راه انداختیم حتی تصویر کاملش اومد توی ذهنم !!!