یادتون هست……17

205- حاج آقا ذوالفنون اگه نهارمون رو نميخورديم دعوامون ميكرد. ميگفت اين غذاها بوي عشق ميده چون ماماناتون با عشق براتون پختنشون.

206- شعر جالبي كه آقاي جزيني نقل كرد كه دوست شاعر ميرزا ابوالقاسم براش سروده بود: رفيق نازنينم ميرز ابوالقا-  سُمش در مصرع قبلي نشد جا

207- تابستون سال سوم هر روز ظهرا ناهارامونو بر مي داشتيم مي رفتيم توي پارك روبروي مدرسه مي خورديم.

208- تو مسافرت مشهد سال سوم آقاي كاظمي و اسكندري (كه اصولا دوست صميمي بودند) با هم قهر بودن و از بچه ها براي خودشون يارگيري مي كردند.

209- آقاي شكيبا به من مي گفت: آقاي گردن باريك زادگان!

210- همين آقاي شكيبا به ميثم زنجاني گفته بود: پُسر جان من! چرا مثل بُز به من نگاه مي كني!!

211- آقاي حاج مير صادقي يك بار كه با موتور وارد مدرسه شده بود طنابهاي بازي فوتبال رو نديده بود و …. تا چند وقت صورتش خط خطي بود.

212- حاج آقاي شكوري چقدر دل نازك بود و هر وقت بين نماز صحبت مي كرد اشكش جاري مي شد. خدايش رحمت كناد!

213- تو بشاگرد آقاي گلپايگاني صبح ها براي بيدار كردن بچه ها نوار مصطفي اسماعيل مي ذاشت و صداش رو بلند مي كرد.

214- آقاي رفيعي كه مسئول گروه fence بود مي گفت حضرت موسي هم تو گروه fence بوده، آنجا كه مي فرمايد: الهكم و اله موسي فنسي (طه 88). بقيه گروه ها هم جايگاه خودشون رو در قرآن پيدا كرده بودند كه اگه كسي يادشه بگه.

215- يادتون مياد اون باغ پرتقال تو بشاگرد رو كه پرتقالاش اندازه هندونه بود و صاحب باغ گفت هرچي مي تونيد بخوريد ولي بيرون نبريد. يادمه قدر هاي دوره بيشتر از دو سه تا نتونستند بخورند.

216- در راه رفت به بشاگرد من قسمتي از راه رو جلوي كاميون نشستم. يك جا از وسط جاده، سيلاب فصلي رد مي شد و راننده مجبور شد توي آب حركت كنه. بي اغراق آب تا شيشه جلوي كاميون ارتفاع داشت. نمي دونم چقدر بيشتر لازم بود تا كاميون شناور بشه و آب اونو با خودش ببره، ولي مي دونم زياد نبود!

217- مسافرت بشاگرد نزديك انتخابات مجلس بود. يك نفر آگهي تبليغاتي يك كانديدا از كرج رو آورده بود كه خيلي مضحك بود. از بزرگترين سوابق كاري طرف اين بود: برداشتن درب خانه …. (اسم يك بنده خدا)، احداث يك حلقه چاه در …. (اسم يك روستا). خلاصه يادمه آقاي گلپايگاني و رفيعي در تمام طول مسافرت اين قضيه رو دست گرفته بودند.

218- يكي از فحش هاي آقاي گلپايگاني اين بود: “سندرقيت”. گاهي هم مي گفت: “مي زنم سندرقيتتو پاره مي كنما!”. قطعا خودتون مي دونيد اين جمله كجا و چطوري معروف شده.

2 نظر

  1. اگر یادت باشه یک بار که آقا شکیبا بهت گیر داد به خاطر نازکی گردن بهت توصیه کرد “پسر جان صبح ها یه کمی نون بربری بخور ، اگر تونستی نجویده قورت بده این گردنت یه خورده کلفت تر بشه !! “

  2. واقعا؟ يادم نمياد!

يك پاسخ برايش بگذاريد