خواجه بمرد !

سر کلاس آقا وهبی بودیم که داشت شرطی نوع دوم (!) یادمون می داد ( توی پرانتز بگم که بر اساس تجربه شخصی نوع سوم توی مکالمات روزانه بیشتر به کار برده می شه !) انگار این وسط یه بینوایی بیرون مدرسه مرده بود (همسایه روبرویی مدرسه) و داشتن سر دست می بردنش میت رو. آقای وهبی که گرم درس بود یه هو بدون مقدمه و دقیقا در ادامه جمله درسش و حتی بدون یه کم مکث چشماشو بست وگفت “ناگهان بانگ برآمد که خواجه بمرد ! یه صلوات بفرستید.” و بعدش تا 1 دقیقه سکوت کرد و همچنان چشماشو بسته بود ما که اینور کلاس نشسته بودیم احساس می کردیم که از مریخ تازه اومدیم و همین طور همدیگه رو نگاه می کردیم و زیرزیرکی می خندیدیم !!

4 پاسخ

  1. خودم از این جمله آخری این قسمت “ما که اینور کلاس نشسته بودیم ” خوشم اومد انگار که هنوزم همونجا نشستیم !!

  2. ممنون از آموزش زبان انگليسي. ما كه توي ذبيرستان زبان درست و درموني ياد نگرفتيم و الان هم بصورت پيوسته و نه گسسته داريم چوبش رو مي‌خوريم!

  3. خدا وكيلي عجب چيزايي يادت مونده ها ، ايول

  4. قربونت نوید جان چطوری عزیز برادر؟ تو هم خاطره های باحال زیاد داری ها ! رو کن داداش !

پاسخ دهید