نوشته شده در 16 آوریل, 2011 به وسیلهٔ ميثم
سلام به همه مدت زمان زيادي هست كه اينجا ديگه به روز نميشه، و شايد حضور بچهها بيشتر توي قسمت نظرات ديده ميشه كه اونم خيلي كمرنگه امروز صبح خيلي اتفاقي ياد يه خاطره از يكي از مسافرتهاي دورهاي افتادم. اما خيلي از جزئياتش رو يادم نمياد. مطلب رو تا جايي كه يادمه تعريف ميكنم، [...]
دستهبندیشده در: مدرسه | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در 20 ژوئیه, 2008 به وسیلهٔ ميثم
بعد از كلي گشتن توي وسايلم، بالاخره يه سري عكس از دوره دبيرستان پيدا كردم كه مطمئنم براتون خيلي جالبه. عكسها رو دسته بندي كردم و به ترتيب از سال اول تا سال چهارم، تا جايي كه وقت بهم اجازه بده، براتون ميفرستم عجالتاً توي اين عكس به چشمهاي محمد شيري، لپ حسين تقدس، اميرعلي [...]
دستهبندیشده در: مسافرت کاشان، مسافرتها، سال اول، عکس | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در 15 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
قبل از تعريف كردن خاطره بگم كه ممكنه توي جزئيات اشتباه كرده باشم، كساني كه ميدونن لطفاً اصلاح كنن اگه يادتون باشه سال سوم يه مدت حسين باقري، كه مبصر كلاس سوم الف هم بود، مشكل شديد معده پيدا كرده بود و به قول دكتر محمود زاده با معده خورده بود زمين! (البته من نميدونم [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، آقای امامی افشار، سال سوم | 4 دیدگاه »
نوشته شده در 15 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
سال اول، آقاي سعيدي براي درس جبر، يه برگه تمرين، كه پشت و رو بود، داده بود بهمون كه توي دو سه جلسه از ما خواسته بود كه بعضي از تمرينهاش رو حل كنيم. يه بار سر كلاس گفت، اون برگهاي كه دو سه جلسه پيش بهتون داده بودم قابش كنين بزنين به ديوار (((اوهووووو!!))) [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، آقای سعیدی، سال اول | 3 دیدگاه »
نوشته شده در 12 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
131- مهدي دبيري چقدر خوب اداي شيخ حسين انصاريان رو در مياورد؟!! 132- حسام ذوالفنون روزهايي كه يكي از اعياد مذهبي بود، كت و شلوار پلوخوريش رو ميپوشيد و به همه ميگفت لباس نو بپوشن؟!! 133- موقع كارگروهيهاي كلاس چهارم كه هميشه بساط چايي به راه بود، قليپور هر 7 دقيقه يه پارچ چايي ميخورد؟!! [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، یادتون هست؟ | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 10 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
آخرش فكر كنم اين حامد نازنين همون بلايي كه سر پويا اينا توي يزد اورد سر ما توي اين بلاگ بياره! ولي اين يكي رو نميشه تعريف نكرد: هفته شهداي سال سوم، روز آخر، يعني پنجشنبه، از بهشت زهرا برگشته بوديم مدرسه و مراسم عزاداري بود و بعدش هم شام. خاطره مربوط به قسمت مراسم [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، هفته شهدا، سال سوم | 2 دیدگاه »
نوشته شده در 10 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
51- آقاي فدايي، سال اول، همش ميخواست اضافه تشبيهي رو به ما شير فهم كنه، ميگفت: ديگر عروس فكر من از بي جمالي سر بر نيارد…؟!! 52- رضا توسلي خوره موزيك كلاسيك و امير پاكدل خوره ياني بودند؟ 53- حامد عابديني وقتي ميخواست فين كنه، چه سر و صدايي راه ميانداخت؟ فكر كنم هنوزم راه [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، یادتون هست؟ | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 10 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
آقا اينو داشته باشين كه خيلي نابه! صحنه: كلاس دوم ج، زنگ ادبيات آقاي امامي افشار داشت شعر «علي اي هماي رحمت» رو ميخوند و توضيح ميداد. يكي از مصراعهاي آخري شعر كه درست يادم نيست چي بود، يه كلمه «پاكباز» توش داشت و آقاي امامي افشار داشت توضيح ميداد كه پاكباز يعني اينكه طرف [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، معلمها، آقای امامی افشار، سال دوم | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 10 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
41- سال اول، وقتي خنده بچهها تموم ميشد، حسين دعايي تازه ميفهميد چه خبره و ميزد زير خنده!!؟ 42- يك بار آقاي امامي افشار سر كلاس سوم ب گفته بود: «جد صد و هفتاد و پنجم من وحشي بوده»!! 43- امير آريازند هر وقت زنگ تفريح ميخورد، ميزد زير آواز سنتي و هميشه يه شعر [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، یادتون هست؟ | 2 دیدگاه »
نوشته شده در 10 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
مسافرت همدان سال دوم، فكر كنم روز آخر بود كه بعد از ظهرش تلويزيون داشت فوتبال نشون ميداد و با بچههاي دوره 17 مشتركاً داشتيم فوتبال مي ديديم. منتها وقتي چهل ـ پنجاه نفر آدم بخوان با يك تلويزيون 21 اينچ فوتبال ببينن حوصلة بعضيها سر ميره و به قول پويا كرم خانواده كارش رو [...]
دستهبندیشده در: مسافرت همدان، تابستان، سال دوم | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 9 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
سال دوم كه براي مسافرت رفتيم يزد، اگه يادتون باشه توي خانه معلم يزد مستقر بوديم كه اتاق اتاق بود و مثل اردوي كاشان و رامسر نبود كه همه توي يه سالن بزرگ باشن. مطمئنم كه بچههاي هر اتاق براي خودشون خاطراتي دارن كه خودشون بايد بنويسن اگه يادتون باشه يه شب مراسم كشتي توي [...]
دستهبندیشده در: مسافرت یزد، آقای گلپایگانی، سال دوم | 2 دیدگاه »
نوشته شده در 9 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
قبل از اينكه ماجرا رو تعريف كنم، ازتون ميخوام در مورد جلسات هفتگي و شيطونيهايي كه توي اونها ميكرديم و ميكرديد(!) هم بنويسيد. سال چهارم كه بوديم، ماه رمضون، يكي از جلسات هفتگي كه با افطاري هم همراه بود خونة ما برگزار شد. اگه يادتون باشه خونه ما قيطريه بود و اون سال ماه رمضون [...]
دستهبندیشده در: متفرقه، سال چهارم | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 9 آوریل, 2008 به وسیلهٔ ميثم
يادمه اون موقعي كه ما كلاس دوم بوديم، تلويزيون يه سريال در مورد دوران اسارت اسراي ايراني توي عراق نشون ميداد كه يه شخصيتي داشت به اسم حاج رسول رستگاري كه از فرماندهان بود و اتفاقا فرمانده همون اردوگاهي كه اون گردان توش اسير بودن، از اين حاج رسول يه ضرب شست درست و حسابي [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، سال دوم | ۱ دیدگاه »