مرور خاطرات بصورت مولتی مدیا

حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع می‌شوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار [...]

ديدار دوستان ايام شباب

آقا ما هر چي منتظر شديم كسي از رفقا عكسي از روز افطاري عمومي نگذاشت. مراما يكي لطف كنه از برنامه اون شب يك چند تا عكس(زياد باشه‌‌ها) يا اينجا و يا توي yahoo group بگذاره.
و اما بعد، بالاخره بعد از مدتها ميثم و حميد يك وقتي خالي كردند و همت كردند و با ٥ [...]

به ياد رمضان

از اون روزي كه پست جديد محمد ابراهيم رو خوندم داشتم فكر مي‌كردم كه چه خاطره‌ خاصي از اون روزها به بادم مياد. راستش مورد خاصي به يادم نيومد. اما شايد بشه ماه رمضونهاي اون سالها رو يك مروري با هم بكنيم:
١- يادتونه راهنمايي كه بوديم چند روز توي سال رو روزه عمومي بود. چه [...]

داستان يك عروسي

حدود يك‌هفته قبل كارت دعوتي بدستم رسيد مبني بر اينكه براي چهارم جولاي به جشن عروسي دعوت شده‌ام. بطور كلي احتمال اينكه يك ايراني در خارج از كشور به جشن عروسي ايراني دعوت بشه بيار ضعيفه. اين احتمال ضعيف تر هم ميشه وقتي كه بفهمي آقاي داماد يكي از دوستان همدوره‌اي مونه. زمان عروسي كه [...]

گز آردی

فکر کنم مسافرت جهادی بشاگرد بود. توی فطار تهران بندرعباس سوار بودیم و هر معلمی هم توی یک کوپه ای نشسته بود. به اصرار سینا و یک عده دیگه از آقای آقا بابایی دعوت کردیم که بیاد توی کوپه ما. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر قبول کرد. دقیقا یادم نیست از [...]

پارک چیتگر – سال 1372

مقداد بسی حال داده و این عکس دوران قدیم رو فرستاده که بگذاریم توی وبلاگ. خدا کنه رفقایی که توی عکس هستند هم خودشون این عکس رو ببینند.

كلاس معارف اسلامي

سال سوم راهنمايي بوديم و مدرسه در طي سال كلاسهاي فوق برنامه‌اي گذاشته بود. هر كسي بنا به علاقه‌اي كه داشت يك كلاسي رو انتخاب مي‌كرد. عنوان يكي از اين كلاسها معارف اسلامي بود و معلمش هم آقاي سعيدنيا معرفي شده بود. من خودم به شخصه به خاطر اسم آقاي سعيدنيا كلاس رو انتخاب كردم [...]

لعنت بر آن دهن که بی‌موقع باز شود

این خاطره رو خود صاحب خاطره باید تعریف می‌کرد ولی چون بعید می‌دونم که تعریف کنه من خودم میگم. اولش یک جمله معترضه بگم تا برم سراغ اصل خاطره. سال اول راهنمایی آقای افتخاری معلم ریاضی سال اولمون بود. برای من بشخصه هیچ کلاس ریاضی به اندازه اون کلاس شکنجه آور نبود.
یک روز بعد از [...]

خاطرات تصويري

اين عكسها رو حاج محمد اسلامي عزيز قبل از رفتنش برام فرستاد. من به نمايندگي اون اين عكسها رو گذاشتم:
از بچه‌هاي رياضي شروع مي‌كنيم.

ادامه عكسهاي بچه‌هاي رياضي

و تجربي خوانهاي عزيز

بنظرتون قيافه چه كسي از همه بيشتر تغيير كرده؟

گنجشک لا لا

یک کلاس و معلمی داشتیم در دوران راهنمایی که فکر کنم هیچوقت از یادمون نره. دارم در مورد کلاس انشای آقای نقی‌زاده حرف می‌زنم. من خودم به شخصه کلاس انشایی بهتر از این نداشتم. یادش بخیر چه کارهای با حالی آقای نقی‌زاده انجام می‌داد. یادمه فیلم کمال‌الملک رو می‌گذاشت و می‌گفت جملات ادبی و استعاراتش [...]

يك سال قبل

پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم شهريار (لطفا با لحن عباس قادري خوانده شود!)

اين عكس دقيقا بعد از خوردن ناهار گرفته شده!

پ‌ن: البته زمان عكس مربوط به تابستانه براي حفظ قافيه ترانه از كلمه بهار استفاده شده

تاکسی شخصی یا می‌نی‌بوس

آقای نجفی علمی رو که یادتون هست. معلم دینی سال آخرمون. بعضی از جلسات کلاس ایشون به مباحث ازدواج بر می‌گشت. یادمه که سر یک کلاس مشترک بحث ازدواج و خواستگاری بود. که ایشون صجتش رو اینجوری ادامه داد: دقت کنید وقتی می‌روید خواستگاری! دخترها چند دسته‌اند. یک عده‌اشون شخصی‌اند. یک عده دیگه تاکسی‌اند بعضی‌ها [...]

يادتون هست…١٩

٢٠٦- آرش ابراهيمي يادتونه فوتبالش خوب بود و قيافش هم شبيه پله بود. بادمه تيكه كلامش هم پشگل بود.
٢٠٧- سال دوم راهنمايي كه بوديم آقاي شيرازي اومده بود. اون اوايل خيلي به بچه‌ها سخت مي‌گرفت. بطوري كه بچه‌ها به ايشون لقب كلانتر رو داده بودند.
٢٠٨- آقاي مومني، پيرمرد مهربوني رو كه سال اول راهنمايي نظامت [...]

طهارت با گازوييل

سال سوم راهنمايي بوديم و اردوي تشوبقي آخر سال بود. رفته‌ بوديم توي يك اردوگاه دانش آموزي نزديكي شهر آمل. اردوگاه وسط جنگل بود و خيلي امكانات زيادي نداشت. خاطرات جالبي از اون مسافرت يادمه. يادم مياد كه آقاي سعيدنيا شب بعد ازشام بچه‌ها رو جمع مي‌كرد بيرون اردوگاه و توي تاريكي شب داستانهاي ترسناك [...]

فينال جام جهاني ١٩٩٠ و كلاس انشاء

سال اول راهنمايي براي من ياد آور اخراج هاي مكرر از كلاس و نگرفتن برگه ثبت نام و نمره انضباط پايينه (كارنامه‌ام رو كه نگاه مي‌كنم. انضباط سال اول راهنمايي‌ام در ثلث سوم درج شده ١٥). اين خاطره مربوط ميشه به كلاس انشاي سال اول راهنمايي(اول شهيد مطهري). نفرات حاضر در خاطره آقاي نقي‌زاده، محمدي [...]

يادتون هست…١٨

٢١٩- يادتونه ياسر صمدي يك كيف دستي قهوه‌اي رنگ باريك داشت كه به كيف آقا نيكي معروف بود.
٢٢٠- سال چهارم صبحانه‌هاي زيارت عاشوراي پنج شنبه صبح بر عهده حسام ذوالفنون چند تا ديگه از بچه‌ها بود.(دقيقا يادم نمياد چه كساني بودند)
٢٢١-ياشار عبداللهي رو يادتونه! سال سوم توي مسابقه هفته (همون كه مرحوم منوچهر نوذري مجريش [...]

درس خداشناسي كه از آقاي گلپايگاني گرفتيم

سال دوم بوديم و معلم عربيمون آقاي گلپايگاني بود. من به شخصه با نحوه تدريس عربي توي مدرسه مشكل داشتم و هيچوقت هم خوب عربي رو ياد نگرفتم. يكبار آقاي گلپايگاني سر كلاس دوم الف اعلام كرد هر كي اين ١٠٠ تا فعل رو تجزيه كنه و بنويسه من احتمالا دو نمره براي امتحان ثلث [...]

در راه دریاچه تار

راننده می‌نی‌بوس ما آقای نجفی بود. راه رو گم کردیم و مجبور شدیم توی یک نمازخونه بین راهی اطراق کنیم تا ببینیم چی میشه. بچه‌ها خسته بودند و یک عده رفتند توی نمازخونه خوابیدند. متولی مسجد هم اومد با سر و صدا همه رو بیرون کرد. فکر کنم دو سه ساعتی همونجا بودیم تا اینکه [...]

بای بای کردن با آقای گلپایگانی

اگه یادتون باشه سال سوم و توی اون اوضاع قاراشمیش مدرسه آقای گلپایگانی هم با مدرسه به اختلاف رسیده بود و یکروز حدودهای ظهر گفت که من دارم مدرسه رو برای همیشه ترک می کنم. اونموقع آقای گلپایپانی معلم راهنمای سال اول بود. جریان اینطوری شد که آقای گلپایگگانی اومد سوار پیکان پژویی که زیر [...]

رضا کریمی تجربی خوان

فکر کنم سال سوم بودیم. سر کلاس آقای خدابخش بود و رضا کریمی رفت که یک مساله‌ای رو حل کنه. ظاهرا راه حلش خیلی درست نبود. آقای خدا بخش یک نگاه نگاهی بهش کرد و گفت: تو ریاضی خوانی! بهتر بود که طبیعی می‌خواندی!