نوشته شده در 19 دسامبر, 2008 به وسیلهٔ احسان
حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع میشوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، آقای مظفری نژاد، آقای جزینی، آقای حامد شکوری راد، آقای زرین | برچسبها: فیلم، مدرسه مفید، احسان موحدیان | 5 دیدگاه »
نوشته شده در 14 اکتبر, 2008 به وسیلهٔ احسان
آقا ما هر چي منتظر شديم كسي از رفقا عكسي از روز افطاري عمومي نگذاشت. مراما يكي لطف كنه از برنامه اون شب يك چند تا عكس(زياد باشهها) يا اينجا و يا توي yahoo group بگذاره. و اما بعد، بالاخره بعد از مدتها ميثم و حميد يك وقتي خالي كردند و همت كردند و با [...]
دستهبندیشده در: پس از فارغ التحصیلی، عکس | برچسبها: احسان قطبي، سيد ميثم موسوي راد، سيد حميد سادات حسيني | 5 دیدگاه »
نوشته شده در 12 سپتامبر, 2008 به وسیلهٔ احسان
از اون روزي كه پست جديد محمد ابراهيم رو خوندم داشتم فكر ميكردم كه چه خاطره خاصي از اون روزها به بادم مياد. راستش مورد خاصي به يادم نيومد. اما شايد بشه ماه رمضونهاي اون سالها رو يك مروري با هم بكنيم: ١- يادتونه راهنمايي كه بوديم چند روز توي سال رو روزه عمومي بود. [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مدرسه راهنمایی، جلسه هفتگی، سال چهارم، سال اول، سال دوم، سال سوم | برچسبها: ماه رمضان، آقاي كشميري، آقاي سعيدنيا، افطاري، امير وحيد، اشرف، جلسه هفتگي | ۱ دیدگاه »
نوشته شده در 7 ژوئیه, 2008 به وسیلهٔ احسان
حدود يكهفته قبل كارت دعوتي بدستم رسيد مبني بر اينكه براي چهارم جولاي به جشن عروسي دعوت شدهام. بطور كلي احتمال اينكه يك ايراني در خارج از كشور به جشن عروسي ايراني دعوت بشه بيار ضعيفه. اين احتمال ضعيف تر هم ميشه وقتي كه بفهمي آقاي داماد يكي از دوستان همدورهاي مونه. زمان عروسي كه [...]
دستهبندیشده در: پس از فارغ التحصیلی، عکس | برچسبها: ميثم موسوي راد، امير هومن صدر، احسان قطبي، حميد سادات حسيني، عروسي | 14 دیدگاه »
نوشته شده در 4 ژوئن, 2008 به وسیلهٔ احسان
فکر کنم مسافرت جهادی بشاگرد بود. توی فطار تهران بندرعباس سوار بودیم و هر معلمی هم توی یک کوپه ای نشسته بود. به اصرار سینا و یک عده دیگه از آقای آقا بابایی دعوت کردیم که بیاد توی کوپه ما. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر قبول کرد. دقیقا یادم نیست از [...]
دستهبندیشده در: مسافرت بشاگرد، آقای آقابابایی، سال دوم | برچسبها: قطار، گز، آقای آقابابایی، آرد، سینا | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 3 ژوئن, 2008 به وسیلهٔ احسان
مقداد بسی حال داده و این عکس دوران قدیم رو فرستاده که بگذاریم توی وبلاگ. خدا کنه رفقایی که توی عکس هستند هم خودشون این عکس رو ببینند.
دستهبندیشده در: مدرسه | 4 دیدگاه »
نوشته شده در 26 مه, 2008 به وسیلهٔ احسان
سال سوم راهنمايي بوديم و مدرسه در طي سال كلاسهاي فوق برنامهاي گذاشته بود. هر كسي بنا به علاقهاي كه داشت يك كلاسي رو انتخاب ميكرد. عنوان يكي از اين كلاسها معارف اسلامي بود و معلمش هم آقاي سعيدنيا معرفي شده بود. من خودم به شخصه به خاطر اسم آقاي سعيدنيا كلاس رو انتخاب كردم [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مدرسه راهنمایی | برچسبها: كلاس معارف اسلامي، آقاي سعيدنيا، سوم راهنمايي | 6 دیدگاه »
نوشته شده در 19 مه, 2008 به وسیلهٔ احسان
این خاطره رو خود صاحب خاطره باید تعریف میکرد ولی چون بعید میدونم که تعریف کنه من خودم میگم. اولش یک جمله معترضه بگم تا برم سراغ اصل خاطره. سال اول راهنمایی آقای افتخاری معلم ریاضی سال اولمون بود. برای من بشخصه هیچ کلاس ریاضی به اندازه اون کلاس شکنجه آور نبود. یک روز بعد [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مدرسه راهنمایی | برچسبها: آقای افتخاری | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 18 مه, 2008 به وسیلهٔ احسان
اين عكسها رو حاج محمد اسلامي عزيز قبل از رفتنش برام فرستاد. من به نمايندگي اون اين عكسها رو گذاشتم: از بچههاي رياضي شروع ميكنيم. ادامه عكسهاي بچههاي رياضي و تجربي خوانهاي عزيز بنظرتون قيافه چه كسي از همه بيشتر تغيير كرده؟
دستهبندیشده در: مدرسه، عکس | برچسبها: رفقاي قديمي، عكس پرسنلي | 2 دیدگاه »
نوشته شده در 14 مه, 2008 به وسیلهٔ احسان
یک کلاس و معلمی داشتیم در دوران راهنمایی که فکر کنم هیچوقت از یادمون نره. دارم در مورد کلاس انشای آقای نقیزاده حرف میزنم. من خودم به شخصه کلاس انشایی بهتر از این نداشتم. یادش بخیر چه کارهای با حالی آقای نقیزاده انجام میداد. یادمه فیلم کمالالملک رو میگذاشت و میگفت جملات ادبی و استعاراتش [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مدرسه راهنمایی | برچسبها: قصه شب، کلاس انشا، کمال الملک، آقای نقیزاده | 3 دیدگاه »
نوشته شده در 26 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
پارسال بهار دسته جمعي رفته بوديم شهريار (لطفا با لحن عباس قادري خوانده شود!) اين عكس دقيقا بعد از خوردن ناهار گرفته شده! پن: البته زمان عكس مربوط به تابستانه براي حفظ قافيه ترانه از كلمه بهار استفاده شده
دستهبندیشده در: پس از فارغ التحصیلی، عکس | برچسبها: جمع دوستان، شهريار | 4 دیدگاه »
نوشته شده در 25 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
آقای نجفی علمی رو که یادتون هست. معلم دینی سال آخرمون. بعضی از جلسات کلاس ایشون به مباحث ازدواج بر میگشت. یادمه که سر یک کلاس مشترک بحث ازدواج و خواستگاری بود. که ایشون صجتش رو اینجوری ادامه داد: دقت کنید وقتی میروید خواستگاری! دخترها چند دستهاند. یک عدهاشون شخصیاند. یک عده دیگه تاکسیاند بعضیها [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، آقای نجفی علمی، سال چهارم | برچسبها: کلاس دینی، آقای نجفی علمی، تاکسی، سال چهارم | 4 دیدگاه »
نوشته شده در 20 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
٢٠٦- آرش ابراهيمي يادتونه فوتبالش خوب بود و قيافش هم شبيه پله بود. بادمه تيكه كلامش هم پشگل بود. ٢٠٧- سال دوم راهنمايي كه بوديم آقاي شيرازي اومده بود. اون اوايل خيلي به بچهها سخت ميگرفت. بطوري كه بچهها به ايشون لقب كلانتر رو داده بودند. ٢٠٨- آقاي مومني، پيرمرد مهربوني رو كه سال اول [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مدرسه راهنمایی، یادتون هست؟ | برچسبها: راهنمايي | 3 دیدگاه »
نوشته شده در 20 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
سال سوم راهنمايي بوديم و اردوي تشوبقي آخر سال بود. رفته بوديم توي يك اردوگاه دانش آموزي نزديكي شهر آمل. اردوگاه وسط جنگل بود و خيلي امكانات زيادي نداشت. خاطرات جالبي از اون مسافرت يادمه. يادم مياد كه آقاي سعيدنيا شب بعد ازشام بچهها رو جمع ميكرد بيرون اردوگاه و توي تاريكي شب داستانهاي ترسناك [...]
دستهبندیشده در: مدرسه راهنمایی، مسافرتها | برچسبها: آقاي سعيدنيا، اردوي آمل، حسين باقري، سوم راهنمايي، سيد سعيد چنگيز رضايي | 3 دیدگاه »
نوشته شده در 19 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
سال اول راهنمايي براي من ياد آور اخراج هاي مكرر از كلاس و نگرفتن برگه ثبت نام و نمره انضباط پايينه (كارنامهام رو كه نگاه ميكنم. انضباط سال اول راهنماييام در ثلث سوم درج شده ١٥). اين خاطره مربوط ميشه به كلاس انشاي سال اول راهنمايي(اول شهيد مطهري). نفرات حاضر در خاطره آقاي نقيزاده، محمدي [...]
دستهبندیشده در: مدرسه | برچسبها: فينال جام جهاني، كلاس انشا، محمدي دوگاهه، آقاي نقيزاده، اول شهيد مطهري، احسان قطبي، اخراج | 3 دیدگاه »
نوشته شده در 19 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
٢١٩- يادتونه ياسر صمدي يك كيف دستي قهوهاي رنگ باريك داشت كه به كيف آقا نيكي معروف بود. ٢٢٠- سال چهارم صبحانههاي زيارت عاشوراي پنج شنبه صبح بر عهده حسام ذوالفنون چند تا ديگه از بچهها بود.(دقيقا يادم نمياد چه كساني بودند) ٢٢١-ياشار عبداللهي رو يادتونه! سال سوم توي مسابقه هفته (همون كه مرحوم منوچهر [...]
دستهبندیشده در: یادتون هست؟ | برچسبها: حسام ذوالفنون، خاطرات راهنمايي | 5 دیدگاه »
نوشته شده در 19 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
سال دوم بوديم و معلم عربيمون آقاي گلپايگاني بود. من به شخصه با نحوه تدريس عربي توي مدرسه مشكل داشتم و هيچوقت هم خوب عربي رو ياد نگرفتم. يكبار آقاي گلپايگاني سر كلاس دوم الف اعلام كرد هر كي اين ١٠٠ تا فعل رو تجزيه كنه و بنويسه من احتمالا دو نمره براي امتحان ثلث [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، آقای گلپایگانی، سال دوم | برچسبها: كلاس عربي، آقاي گلپايگاني، دوم الف | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 16 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
راننده مینیبوس ما آقای نجفی بود. راه رو گم کردیم و مجبور شدیم توی یک نمازخونه بین راهی اطراق کنیم تا ببینیم چی میشه. بچهها خسته بودند و یک عده رفتند توی نمازخونه خوابیدند. متولی مسجد هم اومد با سر و صدا همه رو بیرون کرد. فکر کنم دو سه ساعتی همونجا بودیم تا اینکه [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، مسافرتها، آقای اسکندری، سال سوم | برچسبها: آقای نجفی، آقای اسکندری، دریاچه تار | بیان دیدگاه »
نوشته شده در 15 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
اگه یادتون باشه سال سوم و توی اون اوضاع قاراشمیش مدرسه آقای گلپایگانی هم با مدرسه به اختلاف رسیده بود و یکروز حدودهای ظهر گفت که من دارم مدرسه رو برای همیشه ترک می کنم. اونموقع آقای گلپایپانی معلم راهنمای سال اول بود. جریان اینطوری شد که آقای گلپایگگانی اومد سوار پیکان پژویی که زیر [...]
دستهبندیشده در: مدرسه، معلمها، آقای گلپایگانی، سال سوم | برچسبها: آقای گلپایگانی، بای بای کردن، سال سوم | 2 دیدگاه »
نوشته شده در 14 آوریل, 2008 به وسیلهٔ احسان
فکر کنم سال سوم بودیم. سر کلاس آقای خدابخش بود و رضا کریمی رفت که یک مسالهای رو حل کنه. ظاهرا راه حلش خیلی درست نبود. آقای خدا بخش یک نگاه نگاهی بهش کرد و گفت: تو ریاضی خوانی! بهتر بود که طبیعی میخواندی!
دستهبندیشده در: آقای خدابخش، سال سوم | برچسبها: رضا کریمی | 5 دیدگاه »