شبي كه از قشم برگشتيم همه گرسنه بودند و دير وقت بود. جلوي يك رستوران وايساديم و معلما رفتن كه مذاكره كنند. وقتي اومدند بيرون مردد بودند و با هم جلسه تشكيل دادند و بالاخره به ما اعلام كردند كه پياده شيم و همين جا قراره غذا بخوريم. توي صف كه نگاه مي كرديم اولين [...]
دستهبندیشده در: مسافرتها، سال دوم | بیان دیدگاه »
