بعد از خيلي وقت

سلام به همه
مدت زمان زيادي هست كه اينجا ديگه به روز نميشه، و شايد حضور بچه‌ها بيشتر توي قسمت نظرات ديده ميشه كه اونم خيلي كمرنگه
امروز صبح خيلي اتفاقي ياد يه خاطره از يكي از مسافرت‌هاي دوره‌اي افتادم. اما خيلي از جزئياتش رو يادم نمياد. مطلب رو تا جايي كه يادمه تعريف مي‌كنم، هر كي بيشتر يادشه تكميلش كنه:
نميدونم از مسافرت يزد برميگشتيم يا اصفهان، (البته به نظرم از يزد برميگشتيم، چون هنوز اون ماجراهايي كه سال سوم توي مدرسه افتاد پيش نيومده بود و به نظرم آقاي گلپايگاني هم همراهمون بود) كه رفتيم قم زيارت و بعدش هم رفتيم ديدن آيت‌ا… موسوي اردبيلي. تا جايي كه يادمه بعد از ناهار بود و چشماي همه صورتي بود! خسته راه هم بوديم (يادتونه كه مثل آدم نمي‌تونستيم توي اتوبوس يا ميني بوس بشينيم و برگرديم…) و خلاصه فقط كم مونده بود يكي برامون توي يه اتاق ساكت قصه هم تعريف كنه.
اگه يادتون باشه همه رفتيم منزل آقاي موسوي اردبيلي و ما رو راهنمايي كردن توي يه اتاق، نشستيم رو به روي يه مبل (يه چيزي تو مايه‌هاي صندلي معروف امام توي جماران) كه يه ملافه سفيد هم كشيده بودن روش.
آقاي موسوي اومد تو اتاق و همه پاشديم و سلام و اينا و… بنده خدا وقتي خواست بشينه روي همون مبل كذايي، يهو ملافه نامرد گفت: جررررررررر!
حالا اول بسم‌الله ميخوايم جلوي خنده‌مون رو بگيريم، اما نمي‌شد. بنده خدا آقاي موسوي هم نمي‌دونم يا نفهميد يا اصلاً به روي مبارك خودش نياورد! هر طوري بود فرو داديم و نشستيم.
صحبت شروع شد و ما هم كم كم رفتيم تو كما! آخراي صحبت آقاي موسوي بود كه من از خواب پريدم ديدم شيش خط درميون هنوز بچه‌ها بيدارن و بقيه تموم كردن! سه دقيقه نشد كه صحبت‌ها تموم شد و همه صلوات فرستادن و آقاي موسوي بلند شد كه بره. ما كه از ديدن ملافه پاره خنده‌مون گرفته بود، ديديم معلم‌ها هم پاشدن رفتن جلو واسه خداحافظي. نمي‌دونم كدوم يكي از معلمهايي كه همراهمون بود اين رديف‌هاي آخر نشسته بود و كلاً يك ساعت تموم كامل خوابيده بود، به زور بيدارش كرديم كه آقا پاشين تموم شد! چشمهاش عين كاسه خون بود! صورت پف كرده و قرمز و خلاصه از لحاظ تابلو بودن با موناليزا تفاوت چنداني نداشت! با همون وضع تلو تلو خوران رفت جلو و فكر كنم چشم بسته خدافظي كرد!!!
يه چند نفري كه اون آخر نشسته بوديم ديگه نتونستيم جلوي خودمون رو بگيريم. آقاي موسوي كه از اتاق رفت بيرون تركيديم!

Advertisements

یک پاسخ

  1. سلام بر میثم عزیز

    خدا خیرت بده که چراغ اینجا رو یک فندکی زدی. بنظرم الان وقت نوشتن اونهاییه که کمتر اینجا نوشتند. چون بقیه که هر چی داشتند رو کردند. این خاطره ای که تعریف کردی فکر کنم مربوط میشه به مسافرت اصفهان سال سوم. من چون فقط این مسافرت رو نیومدم خوب یادمه! با این جریان جر خوردن ملافه کلی شاد شدم.

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن /  تغییر دادن )

درحال اتصال به %s

%d وب‌نوشت‌نویس این را دوست دارند: