خاک مرده

مثل اینکه تو بلاگ ما خاک مرده پاشیدن!

نه به اون شوروهیجان اولیه نه به این بی حالی بی خبری.

اونایی که منتظر هستن خاطرات بقیه تموم شه تا شروع کنن،الان وقتشه!

برای اونایی هم که خاطراتشون تموم شده پیشنهاد می کنم در مورد چیزایی که فکر می کنن به درد گروه می خوره بنویسن.

ممنون.

Advertisements

همین دیروز

برای رضا خان کریمی

بازم 14سال قبل!

یه چند وقتیه که خاطرهها ته کشیده.شاید این عکسها یادتون بیاره.

دوتا سوال!

1-دونفر سمت راست و چپ عکس پایینی کدوم بزرگوار هستن؟

2-سه نفری که منطقه ممنوعشون روبه هواست کی هستن؟

2 سال قبل…!

جلسه سالیانه!دوره 18

چهارده سال قبل!

دوره ١٨

بسه!

اگه یادتون باشه آقای امامی افشار تیکه کلامش وقت شلوقی بچهها بَسه بود.

انروز تو کلاس داشت قدم میزد و شعر می خوند.به این جمله رسید:»اگر در خانه کس است یک حرف بس است»

هنوز بسه رو نگفته من و امیر آریازند و دبیری و علی موسوی به عادت همیشگی دادزدیم بسه که یدفه آقا معلم عصبانی شد و داد زد :بسه(سینش رو خیلی بکشید!اونم با لهجه)احمقها،بیشعور هاو…اینجا بود که کلاس از خنده منفجر شد.

خدا از ما بگذره.بنده خدا رو خیلی اذیت کردیم.