بهترین سال دبیرستان، چه سالی بود؟

شرکت معظم اتوماتیک، صاحب وردپرس، چند روزیه که شرکت بزرگ PollDaddy را خریداری کرده است. (خبر در وبلاگ وردپرس). این خرید به این معنی است که از هم اکنون می توان با چند کلیک، به سادگی نظرسنجیهای متنوعی را به وبلاگ اضافه کرد.

در استقبال از این اتفاق فرخنده، و برای شروع، نظرسنجی تحت عنوان زیر در نوار کناری وبلاگ قرار گرفته است.

بهترین سال دبیرستان، چه سالی بود؟

لطفا در این نظرسنجی شرکت کنید و اگر تمایل دارید بقیه هم نظرتون یا دلایل انتخابتون را بدونند، لطفا پای همین لینک نظرتون را بگید.

برای شرکت در نظرسنجی، پس از انتخاب گزینه مورد نظر بر روی Vote کلیک کنید.

Advertisements

به یاد رمضان- 2

این پست در واقع تکمله ای است به پست احسان درموردخاطرات ماه رمضان.

1- درمورد ماه رمضونهای مدرسه یادمه که برخلاف جو غالب مدرسه که به هرحال مذهبی بود و البته به موجب قانون نانوشته ای نماز خوندن و نمازخونه رفتن در ساعت نماز اجباری بود، موقع ماه رمضون ناهارخوری باز بود تا بچه هایی که به هر دلیلی نمی تونستند یا نمی خواستند روزه بگیرند، بتونند ناهار بخورند. این نکته مثبتی بود که توی مدرسه وجود داشت در حالی که در مدرسه های مذهبی و یا ادارات دولتی، اگر کسی نتونه روزه بگیره عملا نمی تونه روزه خوری هم کنه.

2- احسان جان، نوبت بازیهای قبل از افطار را خیلی خوب اومدی. جدا چه حالی می داد با گرسنگی و تشنگی فوتبال بازی کردن. اون هم توی دوره ما که نوبتهای بازی به همون داغی ای برگزار می شد که توی دوره های دیگه مسابقات قرآن! البته فکر می کنم این نوبتهای بازی توی دبیرستان هم برقرار بود و نمی دونم به خاطر گرسنگی و تشنگی بود یا چیز دیگه که همیشه بازیهای قبل از افطار خیلی از بازیهای عادیمون خشن تر می شد. البته دوره ما همیشه فوتبالش خیلی محکم بود اما به طور خاص نوبت بازیهای ماه رمضون و نوبت بازیهای موقع کنکور خیلی خشن تر می شد.

3- از افطاریهای دوره دبیرستان هم یادم می آد که آقای باقر عظیمی همیشه پای ثابت شستن دیگهای بزرگ بود. دمش گرم.  خیلی خاکی بود (هست).

4- البته سپهر هم پای ثابت افطارهای ماه رمضون بود. تا اونجایی که یادمه معلمها هم از افطاریهای خونه سپهر استقبال خوبی می کردند.!

رمضانیه

راستش رسم بر این بوده که تو وبلاگ از خاطرات مشترکمون بنویسیم. اما من می خوام با اجازه دوستان اندکی سنت شکنی کنم و به مناسبت ماه رمضان تعدادی از نواهایی را که مطمئنا برای هممون خاطره انگیز هستند در اینجا بذارم. مطمئنم هر کدوم از بچه ها با شنیدن این نواها خاطره ای براش زنده می شه که البته دور از ذهن نیست که اون خاطره به نوعی به دبیرستان و یا جلسات هفتگیمون ربط داشته باشه. چه بسا همین خاطرات تبدیل به پستهای بعدی این وبلاگ بشن. من به طور خاص، ماه رمضان سال چهارم و افطارهای دسته جمعی را به خاطر می آرم که توی اونها محمد دلالت یک تنه و بدون ادعا انجام دادن قسمت اعظم کارها را بر عهده داشت.

از طرفی مطمئنم که مخصوصا برای بچه هایی که خارج از کشور هستند و این نواها ممکنه در دسترسشون نباشه، این پست می تونه جای خالی اذان موذن زاده اردبیلی و ربنای شجریان را در سفره های افطارشون پر کنه.

هم می تونید آن لاین گوش بدید و هم می تونید فایلها را دانلود کنید.


دریافت فایلاذان – موذن زاده اردبیلی


دریافت فایل ربنا – شجریان


دریافت فایل مناجات -این دهان بستی دهانی باز شد – شجریان


دریافت فایل دعای سحر


دریافت فایل دعای افطار


دریافت فایل أسماء الله

14 سال قبل

کسی هست که اسم همه کسایی که تو عکس هستند را یادش باشه؟
مهر 1373- مدرسه راهنمایی

کی این ایسکندری 20 ساله را کرده مسؤول اردو؟

یکی از اردوهای یک روزه تابستون بود که به دریاچه تار رفته بودیم. از معلمهایی که باهامون بودند آقای اسکندری، آقای خدابخش، و آقای فتحعلی یادمه. اگه یادتون باشه آقای اسکندری خیلی با آقای دولتی رفیق بود و هر دوشون خیلی به هم احترام می ذاشتن. توی اون اردو که با مینی بوسهای مدرسه می رفتیم آقای اسکندری مسؤول اردو بود. یادمه وسطهای راه فهیدیم که راه را گم کرده ایم و داریم دور خودمون می چرخیم. ما با آقای دولتی می رفتیم پشت سر آقای اسکندری که مسؤول مسافرت بود و توی مینی بوس آقای نجفی بود. اما آقای دولتی بعد از نیم ساعتی که گذشت دیگه از دست آقای اسکندری و آقای نجفی جوش آورد و فقط زیر لب هی فحش ترکی می داد. البته ما از فارسیهایی که هر از چند گاهی با لهجه ترکی می گفت، فقط این جمله را می فهمیدیم:

«این ایسکندری 20 ساله را کردن مسؤول اردو. آخه کی یه بچه را میکنه مسؤول اردو!؟»

هر چند دقیقه یه بار با عصبانیت دوباره تکرار می کرد: «این ایسکندری…»

آخرش هم یادمه شاکی شد و از یه مسیر دیگه که خودش بلد بود ما را برد.

مسابقات فوتبال تابستان و فریاد «گل»

فکر می کنم مسابقات فوتبال تابستان سال دوم بود. در مسابقه ای که با کلاس سومیها داشتیم و یکی از بچه های دوره ی ١۶ داور بود. دروازه حریف دروازه سمت در مدرسه بود و من از سمت راست نفوذ کردم و یک پاس عرضی خیلی سریع به بیات دادم و بیات هم از فاصله خیلی نزدیک محکم کوبوند توی سر توپ و توپ گل شد. البته در واقع گل نشد اما چون فاصله دیوار از دروازه کم بودو توپ محکم به دیوار خورد و برگشت یک فرد با بینایی کم می تونست تصور کنه که توپ گل شده. من اما خیلی طبیعی داد زدم گل و دویدم طرف بیات و اون هم بدون هیچ هماهنگی قبلی همین عکس العمل را نشان داد و همدیگر را بغل کردیم و خیلی خوشحالی کردیم.در حالی که من هم هیچ احتمالی نمی دادم که داور گل اعلام کنه. جالب این بود که هیچ کدوم از بچه های تیم خودمون عکس العلی نشون ندادند که توپ گل شده و داور فقط مبهوت حرکت من و بیات بود. اما در کمال تعجب دیدیم داور بعد از چند ثانیه سوت گل را زد و هر چی هم حریف اعتراض کرد ثمری نداشت. البته من و بیات بعد از این قضیه چند بار خواستیم این کلک را بزنیم اما متأسفانه کار نکرد!

نمره زبان باور نکردنی- روایت من


این اتفاق نمره زبان باور نکردنی محمد دلالت که قاسمی افشار نوشته یک بار هم دقیقاً برای من افتاد. یادمه امتحان تستی در مبحث نقل قولها بود و من تنها مبحثی در زبان که خوب بلد بودم همین مبحث بود. اتفاقا اون امتحان را من 19/5 شدم و آقای وهبی باور نمی کرد. به خاطر همین از مهدی رییسی خواست که برگه من را تصحیح کنه. اون هم اومد بالا سر من وایستاد که برگه من را دوباره را تصحیح کنه. یادمه مهدی رییسی اون موقعها بزرگتر کوچیکتر حالیش بود (شرمنده مهدی جان، این به اون در!) و مثلا داشت برگه من را دوباره تصحیح می کرد اما در واقع هی زیر لب از من عذر خواهی می کرد و من هم فقط بهش چپ چپ نگاه می کردم. چون واقعاً خیلی شاکی شده بودم.