جهاد با شكم

شبي كه از قشم برگشتيم همه گرسنه بودند و دير وقت بود. جلوي يك رستوران وايساديم و معلما رفتن كه مذاكره كنند. وقتي اومدند بيرون مردد بودند و با هم جلسه تشكيل دادند و بالاخره به ما اعلام كردند كه پياده شيم و همين جا قراره غذا بخوريم. توي صف كه نگاه مي كرديم اولين گروه كباب برگ و جوجه كباب خوردند. كلي دلمون رو صابون زديم و خوشحال شديم. بعد از مدتي غذاها تبديل شد به كوبيده. بعد خورش قيمه و قرمه. بعد ميرزا قاسمي و كشك بادمجون. به من كه از نفرات آخر بودم نيمرو رسيد. فكر كنم يك عده اي هم گرسنه ماندند. خلاصه اون شب بچه هاي مفيد در يك حركت جهادي در واپسين لحظات اردوي جهادي دل يك صاحب رستوران مناطق محروم رو شاد كردند!

Advertisements

یادتون هست……17

205- حاج آقا ذوالفنون اگه نهارمون رو نميخورديم دعوامون ميكرد. ميگفت اين غذاها بوي عشق ميده چون ماماناتون با عشق براتون پختنشون.

206- شعر جالبي كه آقاي جزيني نقل كرد كه دوست شاعر ميرزا ابوالقاسم براش سروده بود: رفيق نازنينم ميرز ابوالقا-  سُمش در مصرع قبلي نشد جا

207- تابستون سال سوم هر روز ظهرا ناهارامونو بر مي داشتيم مي رفتيم توي پارك روبروي مدرسه مي خورديم.

208- تو مسافرت مشهد سال سوم آقاي كاظمي و اسكندري (كه اصولا دوست صميمي بودند) با هم قهر بودن و از بچه ها براي خودشون يارگيري مي كردند.

209- آقاي شكيبا به من مي گفت: آقاي گردن باريك زادگان!

210- همين آقاي شكيبا به ميثم زنجاني گفته بود: پُسر جان من! چرا مثل بُز به من نگاه مي كني!!

211- آقاي حاج مير صادقي يك بار كه با موتور وارد مدرسه شده بود طنابهاي بازي فوتبال رو نديده بود و …. تا چند وقت صورتش خط خطي بود.

212- حاج آقاي شكوري چقدر دل نازك بود و هر وقت بين نماز صحبت مي كرد اشكش جاري مي شد. خدايش رحمت كناد!

213- تو بشاگرد آقاي گلپايگاني صبح ها براي بيدار كردن بچه ها نوار مصطفي اسماعيل مي ذاشت و صداش رو بلند مي كرد.

214- آقاي رفيعي كه مسئول گروه fence بود مي گفت حضرت موسي هم تو گروه fence بوده، آنجا كه مي فرمايد: الهكم و اله موسي فنسي (طه 88). بقيه گروه ها هم جايگاه خودشون رو در قرآن پيدا كرده بودند كه اگه كسي يادشه بگه.

215- يادتون مياد اون باغ پرتقال تو بشاگرد رو كه پرتقالاش اندازه هندونه بود و صاحب باغ گفت هرچي مي تونيد بخوريد ولي بيرون نبريد. يادمه قدر هاي دوره بيشتر از دو سه تا نتونستند بخورند.

216- در راه رفت به بشاگرد من قسمتي از راه رو جلوي كاميون نشستم. يك جا از وسط جاده، سيلاب فصلي رد مي شد و راننده مجبور شد توي آب حركت كنه. بي اغراق آب تا شيشه جلوي كاميون ارتفاع داشت. نمي دونم چقدر بيشتر لازم بود تا كاميون شناور بشه و آب اونو با خودش ببره، ولي مي دونم زياد نبود!

217- مسافرت بشاگرد نزديك انتخابات مجلس بود. يك نفر آگهي تبليغاتي يك كانديدا از كرج رو آورده بود كه خيلي مضحك بود. از بزرگترين سوابق كاري طرف اين بود: برداشتن درب خانه …. (اسم يك بنده خدا)، احداث يك حلقه چاه در …. (اسم يك روستا). خلاصه يادمه آقاي گلپايگاني و رفيعي در تمام طول مسافرت اين قضيه رو دست گرفته بودند.

218- يكي از فحش هاي آقاي گلپايگاني اين بود: «سندرقيت». گاهي هم مي گفت: «مي زنم سندرقيتتو پاره مي كنما!». قطعا خودتون مي دونيد اين جمله كجا و چطوري معروف شده.