مسافرت جهادي بشاگرد

از مسافرت جهادي بشاگرد خيلي براي من خاطره مونده ولي بعلت گذر زمان جمع و جور كردنشون احتياج به كمك دوستان هم داره، اولش يادم ميآد كه چون راه رفت كه با قطار بود و ما مجبور بوديم بيشتر از 26 ساعت رو تحمل كنيم اولي كه سوار شديم يه چند ساعتي كه گذشت بچه ها گرسنه شدند و تصميم گرفتند خوراكياشونو بخورن، من و سينا و حسن پارسا توي يك كوپه بوديم،در اين حين متوجه شديم كه حسين پارسا كنسرو ماهي سفيد آورده به يه بهانه اي حسينو از كوپه بيرون كرديم و در كوپه رو بستيم و پرده هاي كوپه رو كنار زديم و در كوپه رو قفل كريم. بند خدا حسين تازه فهميده بود چه كلاهي سرش رفته از پشت شيشه ها با حسرت تمام خوردن تن تماشا مي كرد. تازه يادم مياد كه فرداش نهار و توي كوپه بمون كنسرو قرمه سبزي دادند بچه ها تا حالا از اين كنسرو ها نخورده بودند با اكراه، خيلي كم از اين كنسرو ها خوردند اما من حدس زدم بلاخره اين كنسرو ها به يه دردي بايد بخوره براي همين دو تا ازاونا رو جمع كردم. موقع رفتن با كمپرسيها بچها نهار خوبي نخوردن و همه گشنه بودند من كه تا اون موقع كنسرو ها رو نگه داشته بودم، چون تو كابين كمپرسي نشسته بودم باخودم ديدم كه بهترين فرصت براي رهايي از گشنگي هستش و تاذه از دست بچه ها هم راحت بودم اونا همشون عقب ماشين بودن. من تا يكي از اونا رو باز كردم بيات متوجه شد آخه بوش رفته بود منم پيشنهاد دادم كه اونم از كنسرو ها بخوره ولي چيزي به بچه ها نگه، پيش خودم گفتم بلاخره خودشم توي تك خوري شريك شده ومنو نميره لو بده، اما بعدش فهميدم چه اشتباهي كردم عليرضا اولين كاري كرد بعد از اينكه رفت عقب منو به همه بچه ها لو داد. اول همه همين احسان قطبي بود كه مي گفت كه تو نبايد شام بخوري چون تك خوري كردي. بلاخره ما با كلي تيكه شنيدن از بچه ها شام و تونستيم كنار بچه ها باشيم.

Advertisements