قلعۀ …

آقای امامی افشار بعضی درس ها را خیلی توضیح می داد و تمام داستان های حول و حوش اونو تعریف می کرد.

ولی بعضی درس ها را هم بچه ها علاقه مند بودند و خیلی سؤال می کردند. من جمله ، یه درسی بود در مورد قلعه قهستان که چند جلسه طول کشید. شیطنت بچه ها گل کرده بود و مرتب سوال می کردند در مورد این قلعه (این استاد عزیز ،اگه یادتون باشه، از خطه آذربایجان بودند). آخر سر شاکی شد و گفت چی شده شما این همه سوال می کنید؟؟!!! درس بعد…درس بعد را بخون آقای …

Advertisements

مدرسه دخترانه

اگر کسی بیشتر یادشه بگه:

یادتون باشه راهنمایی که بودیم چندین بار و به مناسبت های مختلف که اولیاء را جمع می کردند، بحث جمع آوری کمک برای ساخت دخترانه مفید (دقیقا روبه روی مدرسه) بود، که (متاسفانه) عملی نشد. احتمالا پولش هزینه خودمون شد. یادمه یه مدت حسابی سوژه داغی بود و بعضی بچه ها ( و بزرگتر ها) حسابی قضیه را دنبال می کردند. بیشتر تو مایه های » وصف العیش نصف العیش» بود.

ماجراهای آقای آقابابایی – 3

با آقای آقای بابایی که بودی لازم نبود سوژه خاصی داشته باشی برای حرف زدن و خنده. به قول پویا همون «ترک دیوار» را هم 1000 بار می تونستی پیش بکشی و…، خسته هم نمی شد.

مقدمه طولانی : فیلم دی دی و ارثیه فامیلی (از سری فیلم های طنز دی دی که صداسیما یه مدت مرتب می ذاشت) را یادتون می یاد؟ یه صحنش که می خواست یکی از برادرها اون یکی (خواهر) را بکشه یه جفت سیم بهش داد و رفت سرش را بزنه به برق تا اونو بکشه. یه جمله معروف بعد از اینکه زنده موند داشت که با یه لحن خاصی می گفت : <رودیگل ، تو آخرش منو می کشی> (البته شبیه اون که تو فیلم میگفت باید خونده بشه).

من اون موقع ،اولین بار  (راهنمایی، یه اردو ، سر بازی زو ، یه بار که آقای آقابابایی حمله کرد و همه را لت و پار کرد ) این جمله را  با همون حالت توی فیلم بهش گفتم. و بعد هم زیاد تکرار شد. اینقدر می خندید که حد نداشت. بعضی وقت ها هم که بعد کلاس می رفتیم پیشش، می گفت : یه بار دیگه بگو. میگفتم . از خنده غش می کرد. (البته بعد یه مدت می گفتم آمادگی ندارم و اونم اصرار میکرد).

پ ن : همیشه با محمود ( مسعود) عظیمی با هم بودیم. حسین آقای رودی هم باید یادش باشه(بیشتر دبیرستان را).

یاد بعضی نفرات

برای بازگشایی فایل های خیلی قدیمی ، باز هم راهنمایی؛

از اون دوران دو نفر را به خاطر دارم که بچه های نابی بودند. اول علی عسگری که معقول و فهیم بود. رفیق آقای موسوی (استاد ادبیات) بود. دبیرستان رفت انرژی اتمی و بعد هم شریف (اگه اشتباه نکنم) (با حسام ذوالفنون هم رفیق بودند). دوم هم آشوری (آشوریها) که ذوق فوق العاده ادبی داشت و رفت دبیرستان فرهنگ. همیشه با اسمش یاد شعر پوریای ولی میفتم که سر کلاس آقای موسوی به زیبایی تمام می خوند : پوریای ولی گفت وقت تنگ است                                                                             از همت داوود نبی بخت بلند است

ماجراهای آقای آقابابایی – 2

اگه یادتون باشه اولین جلسه که آفای آقابابایی اومد سر کلاس و خودش را معرفی کرد (دوم رجایی اگه اشتباه نکنم)، بعد کلاس، توی راهرو همه در موردش و اسمش سوال می کردند. هر کی یه جور اسمش را می گفت :

آفای مجید بابایی ، آقا بابایی ،آق بابایی  ، آقای مجید آق بابایی ، آقای مجید آقابابایی ، ….. بعضی ها هم می گفتند : آره ، اسم خودش را با کلمه آقای شروع کرد و نوشت. خلاصه از همون اول بساطی بود.

اصلاح کمیل (قیدرلو)

گرچه اون موقع هنوز حرف اصلاحات و اینجور چیزا توی جامعه رواج نیافته بود، ما اصلاحات را از درون شروع کردیم.

مسافرت سال سوم – بوشهر

محاسن مبارک کمیل یه کم بلند شده بود (و این بچه ها را اذیت می کرد،چون عید بود و سال تحویل و بازار روبوسی داغ). تصمیم گرفته شد ریش های کمیل مقادیری اصلاح  شود (با لاجبار) . برنامه ریزی های لازم انجام شد .شب فرصت خوبی بود برای اینکار که اول کمی با قیچی کل کل بشه و بعد فردای آن روز با ماشین و این بار با میل خودش کوتاه بشه. نمی دونم کی قضیه را به گوشش رسونده بود که اون شب را رفت لابه لای دوم ها تو یه اتاق دیگه خوابید و نشد پیداش کنیم. برای همین فرداش هفت هشت نفری گرفتیمشو اصلاحات انجام شد. نکته اینجا بود که بعد این همه بدبختی احساس کردیم خیلی فرقی نکرد.

پ ن : فکر کنم 2 یا 3 سال دیگه بچه کمیل می تونه این خاطره را بخونه.

یادتون هست …13

141. آقای سعیدی به ذوالقدر ، هر وقت ریش هاشو می زد، میگفت : ذوالقدر تودل برو شدی ها ، چاقو شدی ها.

142.  پویا قاسمی افشار از قاریان ممتاز قرآن بود تو راهنمایی.

143. آقای امامی افشار تو کلاس چقدر راه می رفت. بعد هم هیچ قسمتی از زمین را بی نصیب نمی ذاشت. تا ته ته همۀ گوشه های کلاس را می رفت و می چسبید به دیوار.

144. علی کاظمی ( راهنمایی) چه سرفه های ناجوری سر کلاس ها می کرد. خیلی معروف بود.

145. (راهنمایی) یه مدت سوزوکی خیلی مد شده بود. هادی برزگر از سوزوکی باز های حرفه ای بود. مخلص آقا هادی هرجا که هست.

146.  (راهنمایی) آقای مشفقی (علوم) با اون نگاه های ترسناک از بالای عینکش ، : نفست را می گیرم پسر ( با لهجه)

147. این علی آقا (ی رفیعی) همیشه هم اینقدر شیطان نبود. سوم راهنمایی یه گروه درسی بود شامل : علی رفیعی ، رضا ایراندوست و کلانتری. بهشون می گفتند گروه کر و لال ها.

148.  تصویر : (پروفسور) رضا کریمی تابستونا ، علی آقا که می رفت ساندویچ مغز سفارش میداد. بعد هم تو نمازخانه پایین دقایقی بیهوش بود.

149. آقای عظیمی تو رامسر ، شبها که قرار بود همه بخوابن ، به حالت لم داده زودتر خوابش می برد و  چراغ قوه هم ؛ به یه سمتی روشن.

150.  کلاس های دکتر شکیبا ، دکتر شعرهاش را می داد به اشرف ( سید امیر) تا با آواز بخونه . بعد هم خودش رو صندلی گهگاهی یه چرتی می زد. (خدا حفظش کنه).