بعد از خيلي وقت

سلام به همه
مدت زمان زيادي هست كه اينجا ديگه به روز نميشه، و شايد حضور بچه‌ها بيشتر توي قسمت نظرات ديده ميشه كه اونم خيلي كمرنگه
امروز صبح خيلي اتفاقي ياد يه خاطره از يكي از مسافرت‌هاي دوره‌اي افتادم. اما خيلي از جزئياتش رو يادم نمياد. مطلب رو تا جايي كه يادمه تعريف مي‌كنم، هر كي بيشتر يادشه تكميلش كنه:
نميدونم از مسافرت يزد برميگشتيم يا اصفهان، (البته به نظرم از يزد برميگشتيم، چون هنوز اون ماجراهايي كه سال سوم توي مدرسه افتاد پيش نيومده بود و به نظرم آقاي گلپايگاني هم همراهمون بود) كه رفتيم قم زيارت و بعدش هم رفتيم ديدن آيت‌ا… موسوي اردبيلي. تا جايي كه يادمه بعد از ناهار بود و چشماي همه صورتي بود! خسته راه هم بوديم (يادتونه كه مثل آدم نمي‌تونستيم توي اتوبوس يا ميني بوس بشينيم و برگرديم…) و خلاصه فقط كم مونده بود يكي برامون توي يه اتاق ساكت قصه هم تعريف كنه.
اگه يادتون باشه همه رفتيم منزل آقاي موسوي اردبيلي و ما رو راهنمايي كردن توي يه اتاق، نشستيم رو به روي يه مبل (يه چيزي تو مايه‌هاي صندلي معروف امام توي جماران) كه يه ملافه سفيد هم كشيده بودن روش.
آقاي موسوي اومد تو اتاق و همه پاشديم و سلام و اينا و… بنده خدا وقتي خواست بشينه روي همون مبل كذايي، يهو ملافه نامرد گفت: جررررررررر!
حالا اول بسم‌الله ميخوايم جلوي خنده‌مون رو بگيريم، اما نمي‌شد. بنده خدا آقاي موسوي هم نمي‌دونم يا نفهميد يا اصلاً به روي مبارك خودش نياورد! هر طوري بود فرو داديم و نشستيم.
صحبت شروع شد و ما هم كم كم رفتيم تو كما! آخراي صحبت آقاي موسوي بود كه من از خواب پريدم ديدم شيش خط درميون هنوز بچه‌ها بيدارن و بقيه تموم كردن! سه دقيقه نشد كه صحبت‌ها تموم شد و همه صلوات فرستادن و آقاي موسوي بلند شد كه بره. ما كه از ديدن ملافه پاره خنده‌مون گرفته بود، ديديم معلم‌ها هم پاشدن رفتن جلو واسه خداحافظي. نمي‌دونم كدوم يكي از معلمهايي كه همراهمون بود اين رديف‌هاي آخر نشسته بود و كلاً يك ساعت تموم كامل خوابيده بود، به زور بيدارش كرديم كه آقا پاشين تموم شد! چشمهاش عين كاسه خون بود! صورت پف كرده و قرمز و خلاصه از لحاظ تابلو بودن با موناليزا تفاوت چنداني نداشت! با همون وضع تلو تلو خوران رفت جلو و فكر كنم چشم بسته خدافظي كرد!!!
يه چند نفري كه اون آخر نشسته بوديم ديگه نتونستيم جلوي خودمون رو بگيريم. آقاي موسوي كه از اتاق رفت بيرون تركيديم!

مرور خاطرات بصورت مولتی مدیا

حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع می‌شوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار بسیار جالبی زده و یک فیلم مستند از این مراسم و از مکانهای مختلف مدرسه تهیه کرده. من ضمن تشکر مجدد از این اقدام ایشون. فیلمی که تهیه و تدوین کردند رو اینجا می‌گذارم. رفقا ببینند و لذتش رو ببرند. مطمئن هستم که بسیار حال می‌کنید. به مکانهای مختلفی که توی فیلم وجود داره هم با دقت نگاه کنید. مثلا حدودهای دقیقه 12/30 فیلم یک پنجره‌ای نشون داده میشه که مربوط میشه به کلاس سوم و اون زمانی که آقای گلپایگانی داشت مدرسه رو به اعتراض ترک می‌کرد و بچه‌ها از اون بالا براش دست تکون می‌دادند. (قابل توجه پویا). اگه احساساتتون کمی دچار قلیان شد و یا چیزی از اون زمانها یادتون اومد یک کامنتی بگذارید.
پ‌ن: این فیلم رو من توی وبلاگ بچه‌های دوره 17 دیدم و با اجازه صاحب اثر (احسان موحدیان) اینجا گذاشتم. دعاش رو به جون ایشون بکنید

بهترین سال دبیرستان، چه سالی بود؟

شرکت معظم اتوماتیک، صاحب وردپرس، چند روزیه که شرکت بزرگ PollDaddy را خریداری کرده است. (خبر در وبلاگ وردپرس). این خرید به این معنی است که از هم اکنون می توان با چند کلیک، به سادگی نظرسنجیهای متنوعی را به وبلاگ اضافه کرد.

در استقبال از این اتفاق فرخنده، و برای شروع، نظرسنجی تحت عنوان زیر در نوار کناری وبلاگ قرار گرفته است.

بهترین سال دبیرستان، چه سالی بود؟

لطفا در این نظرسنجی شرکت کنید و اگر تمایل دارید بقیه هم نظرتون یا دلایل انتخابتون را بدونند، لطفا پای همین لینک نظرتون را بگید.

برای شرکت در نظرسنجی، پس از انتخاب گزینه مورد نظر بر روی Vote کلیک کنید.

به یاد رمضان- 2

این پست در واقع تکمله ای است به پست احسان درموردخاطرات ماه رمضان.

1- درمورد ماه رمضونهای مدرسه یادمه که برخلاف جو غالب مدرسه که به هرحال مذهبی بود و البته به موجب قانون نانوشته ای نماز خوندن و نمازخونه رفتن در ساعت نماز اجباری بود، موقع ماه رمضون ناهارخوری باز بود تا بچه هایی که به هر دلیلی نمی تونستند یا نمی خواستند روزه بگیرند، بتونند ناهار بخورند. این نکته مثبتی بود که توی مدرسه وجود داشت در حالی که در مدرسه های مذهبی و یا ادارات دولتی، اگر کسی نتونه روزه بگیره عملا نمی تونه روزه خوری هم کنه.

2- احسان جان، نوبت بازیهای قبل از افطار را خیلی خوب اومدی. جدا چه حالی می داد با گرسنگی و تشنگی فوتبال بازی کردن. اون هم توی دوره ما که نوبتهای بازی به همون داغی ای برگزار می شد که توی دوره های دیگه مسابقات قرآن! البته فکر می کنم این نوبتهای بازی توی دبیرستان هم برقرار بود و نمی دونم به خاطر گرسنگی و تشنگی بود یا چیز دیگه که همیشه بازیهای قبل از افطار خیلی از بازیهای عادیمون خشن تر می شد. البته دوره ما همیشه فوتبالش خیلی محکم بود اما به طور خاص نوبت بازیهای ماه رمضون و نوبت بازیهای موقع کنکور خیلی خشن تر می شد.

3- از افطاریهای دوره دبیرستان هم یادم می آد که آقای باقر عظیمی همیشه پای ثابت شستن دیگهای بزرگ بود. دمش گرم.  خیلی خاکی بود (هست).

4- البته سپهر هم پای ثابت افطارهای ماه رمضون بود. تا اونجایی که یادمه معلمها هم از افطاریهای خونه سپهر استقبال خوبی می کردند.!

به ياد رمضان

از اون روزي كه پست جديد محمد ابراهيم رو خوندم داشتم فكر مي‌كردم كه چه خاطره‌ خاصي از اون روزها به بادم مياد. راستش مورد خاصي به يادم نيومد. اما شايد بشه ماه رمضونهاي اون سالها رو يك مروري با هم بكنيم:
١- يادتونه راهنمايي كه بوديم چند روز توي سال رو روزه عمومي بود. چه لذتي داشت افطاريهاي اون روزها. هر كسي عهده دار آوردن يك چيزي مي‌شد. يكي كتلت مي‌آورد، اون يكي آش‌رشته رو تقبل مي كرد و يكي هم سبزي خوردن و شعله زرد و نون پنير گردو. خدا به آقاي كشميري هم سلامتي بده كه زحمت درست كردن چايي رو مي‌كشيد. محل برگزاري افطارها هم، همون ناهار خوري بود كه طبقه پايين مدرسه قرار داشت. يكي از بهترين قسمتهاي برنامه هم نوبت بازي بود كه از ساعت ٣/٣٠ كه مدرسه تعطيل مي‌شد تا بيست دقيقه قبل از اذان ادامه داشت. يادمه هر روز ظهر و صبح هم برنامه ترتيل خواني يك جزء از قرآن هم برپا بود.
٢-خاطرات من از ماه رمضون توي دبيرستان بر مي‌گرده به افطاريهاي جلسه هفتگي. معمولا هر سال چهار تا افطاري توي ماه رمضون براي جلسه هفتگي داشتيم. اينجوري توي ذهنمه كه سينا پاي ثابت جلسه هفتگي توي ماه رمضون بود. يعني هر سال يكي از هفته‌هاي ماه رمضون خونشون افطاري برقرار بود. افطاريهاي ديگه‌اي كه يادمه مربوط ميشه به خونه ميثم (موسوي راد) كه يك شب قدري برگزار شد و شام هم قيمه بود، خونه ميثم چهره‌آزاد هم برنامه افطاري برقرار بود كه توي اون شلوغي خيابونها ميني‌بوسهاي مدرسه تا قيطريه بايد مي‌رفتند. اونجوري كه يادمه اونشب بعد از افطار رسيديم. اگه افطاري ديگه‌اي يادشه بيادبنويسه (ميثم خودت صحت اين قضيه رو تاييد يا اصلاح كن!). خونه علي مقيمي و يا محمد حسين (منزوي) هم برنامه افطار داشتيم. يك برنامه خواب ظهر هم داشتيم كه يادم نمياد مربوط به سال چهارم بود يا همه سالها اين داستان برقرار بود.
٣- هر وقت صحبت از ماه رمضون و خاطرات مدرسه ميشه بيت اول شعر معروف قاضي محله توي ذهنم مياد كه مي‌گفت: رمضا آمد و خوان دل ما باز نشد قصه ميكده و دير سرآغاز نشد.
٤- يك نكته جالب هم آقاي سعيدنيا در مورد مقايسه محرم و رمضان مي زد كه از اون موقع حرفش توي ذهنم مونده. مي‌گفت كه رمضان ماه ميهماني خداست. من نميدونم اين چه ميهموني كه از صبح تا شب بايد طعم گرسنگش و تشنگي رو بچشي از اونور محرم ماه عزا و مصيبته. آخه اين چه مصيبتي كه هر روز و هر شبش سور و سات شام و ناهار برقراره و هر جا بري دست خالي بر نمي‌گردي!
اگه كسي ديگه چيزي يادش مياد بياد بنويسه يا ايميل كنه براي مجتبي يا من كه اينجا آپلودش كنيم.
ّپ‌ن:١- حدودا دو ماه قبل رفته بودم ديدن امير وحيد، صحبت از خاطرات دوران دبيرستان شد. يك چند تا خاطره تعريف كرد كه من تا حالا نشنيده بودم. اين رو گفتم كه متذكر بشم رفقا اين خاطره‌‌هاشون نگذارند آكبند بمونه و خاك بخوره بيان اينجا بنويسن كه بقيه هم حالش روببرن! ٢- يك مورد كوچولويي كه امير وحيد يادش بود و تعريف مي‌كرد. نحوه تشويق كردن سيد امير (اشرف) توي مسابقات قرائت بود. اگه ياتون باشه عبارت معروفي كه باهاش اشرف رو تشويق مي‌كرديم اين بود: » طيب! طيبه الله! اشرف بارك الله » كه البته اين شعار هم به مانند بقيه شعارها دچار تغيير شد و بجاي كلمه اشرف ساير لغات هم بكار گرفته مي‌شد. ٣- يك سئوال اين برنامه افطاري عمومي چي ‌شد؟ ٤- ممد دلالت و بقيه رفقايي رو هم كه دستشون از دنيا كوتاهه توي اين روزها و شبها فراموش نكنيم.

رمضانیه

راستش رسم بر این بوده که تو وبلاگ از خاطرات مشترکمون بنویسیم. اما من می خوام با اجازه دوستان اندکی سنت شکنی کنم و به مناسبت ماه رمضان تعدادی از نواهایی را که مطمئنا برای هممون خاطره انگیز هستند در اینجا بذارم. مطمئنم هر کدوم از بچه ها با شنیدن این نواها خاطره ای براش زنده می شه که البته دور از ذهن نیست که اون خاطره به نوعی به دبیرستان و یا جلسات هفتگیمون ربط داشته باشه. چه بسا همین خاطرات تبدیل به پستهای بعدی این وبلاگ بشن. من به طور خاص، ماه رمضان سال چهارم و افطارهای دسته جمعی را به خاطر می آرم که توی اونها محمد دلالت یک تنه و بدون ادعا انجام دادن قسمت اعظم کارها را بر عهده داشت.

از طرفی مطمئنم که مخصوصا برای بچه هایی که خارج از کشور هستند و این نواها ممکنه در دسترسشون نباشه، این پست می تونه جای خالی اذان موذن زاده اردبیلی و ربنای شجریان را در سفره های افطارشون پر کنه.

هم می تونید آن لاین گوش بدید و هم می تونید فایلها را دانلود کنید.


دریافت فایلاذان – موذن زاده اردبیلی


دریافت فایل ربنا – شجریان


دریافت فایل مناجات -این دهان بستی دهانی باز شد – شجریان


دریافت فایل دعای سحر


دریافت فایل دعای افطار


دریافت فایل أسماء الله

رفقا در غربت

والا ما هرچى گشتيم تو ديار غربت عكس قديمى با بر و بچ گير نيورديم، واسه همين يه دونه عكس از خودم و مهدى رييسى فرد كه اينجا با هم گرفتيم گذاشتم اونايى كه دلشون واسه مهدى تنگ شده ببينن حالشو ببرن.
البته يه عكس بهتر بود كه مجتبى قبلا روش هنرنمايى كرده!!! گفتم شايد اونو ديده باشين…
اين عكس يه ذره تاره ولى خوبيش اينه كه اگه يه روز يكى از ما شهيد بشه، بعدا تو هفته شهدا ميشه گفت از اون اول به اينا نور تابيده بود!!
فقط به اين شرط كه مجتبى اون يكى عكس رو به كسى نشون نده كه آبروى آقا مهدى ما بره!!!

يه بار ديگه: چهارده سال قبل!

بعد از كلي گشتن توي وسايلم، بالاخره يه سري عكس از دوره دبيرستان پيدا كردم كه مطمئنم براتون خيلي جالبه. عكسها رو دسته بندي كردم و به ترتيب از سال اول تا سال چهارم، تا جايي كه وقت بهم اجازه بده، براتون مي‌فرستم

عجالتاً توي اين عكس به چشمهاي محمد شيري، لپ حسين تقدس، اميرعلي قاسمي كه اصلاً معلوم نيست كجاي اين كائنات داره زندگي مي‌كنه، نگاه كنين!

خاک مرده

مثل اینکه تو بلاگ ما خاک مرده پاشیدن!

نه به اون شوروهیجان اولیه نه به این بی حالی بی خبری.

اونایی که منتظر هستن خاطرات بقیه تموم شه تا شروع کنن،الان وقتشه!

برای اونایی هم که خاطراتشون تموم شده پیشنهاد می کنم در مورد چیزایی که فکر می کنن به درد گروه می خوره بنویسن.

ممنون.

همین دیروز

برای رضا خان کریمی

بازم 14سال قبل!

یه چند وقتیه که خاطرهها ته کشیده.شاید این عکسها یادتون بیاره.

دوتا سوال!

1-دونفر سمت راست و چپ عکس پایینی کدوم بزرگوار هستن؟

2-سه نفری که منطقه ممنوعشون روبه هواست کی هستن؟

گز آردی

فکر کنم مسافرت جهادی بشاگرد بود. توی فطار تهران بندرعباس سوار بودیم و هر معلمی هم توی یک کوپه ای نشسته بود. به اصرار سینا و یک عده دیگه از آقای آقا بابایی دعوت کردیم که بیاد توی کوپه ما. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر قبول کرد. دقیقا یادم نیست از رفقا چه کسانی توی کوپه بودند. خلاصه از هر دری صحبت شد و کلی خندیدیم. سینا یک بسته گز آردی با خودش آورده بود و همینجور که داشتیم گپ می زدیم. به بهانه آوردن گز از جاش بلند شد و رفت که مثلا از توی ساکش گز بیاره. موقع آوردن جعبه گز رو که از نوع آردی هم بود به طور کاملا سهوی (عمدی) روی سر آقای آقابابایی خالی کرد. شما صحنه کوپه قطار رو تصور کنید که آرد گز تمام فضا رو گرفته و چشم جشم رو نمی بینه! بعد از اینکه کمی گرد و خاکها خوابید و چهره آقای آقابابایی نمایان شد معلوم شد که از این کار ما خیلی عصبانی شده. سینا برای اینکه دلجویی کرده باشه رفت جلو و گقت که بگذارید من لباسهاتون رو بتکونم! حالا داشته باشید نحوه تکوندن رو: سینا یک دستش رو می زد توی جعبه آرد و با همون دست می زد پشت آقای آقابابایی بطوریکه این آردها کاملا نهادینه می شد. یک کم که گذشت. آقای آقابابیی متوجه شد و دیگه اساسا شاکی شد و یادمه که تا چند روز با بچه ها قهر بود!
پ ن: سینا و بقیه رفقایی که یادشونه اگه جایی از خاطره به دلیل فراموشی بنده نادرسته لطف کنند. تصحیح کنند.

پارک چیتگر – سال 1372

مقداد بسی حال داده و این عکس دوران قدیم رو فرستاده که بگذاریم توی وبلاگ. خدا کنه رفقایی که توی عکس هستند هم خودشون این عکس رو ببینند.

كلاس معارف اسلامي

سال سوم راهنمايي بوديم و مدرسه در طي سال كلاسهاي فوق برنامه‌اي گذاشته بود. هر كسي بنا به علاقه‌اي كه داشت يك كلاسي رو انتخاب مي‌كرد. عنوان يكي از اين كلاسها معارف اسلامي بود و معلمش هم آقاي سعيدنيا معرفي شده بود. من خودم به شخصه به خاطر اسم آقاي سعيدنيا كلاس رو انتخاب كردم و نمي‌دونستم برنامه اين كلاس چيه ولي حدس مي‌زدم در مورد مباحث اعتقادي باشه. توي اون كلاس فكر كنم ١٠ نفري بوديم كه اگه اشتباه نكنم. ميثم موسوي راد و طباطبايي و سينا و ميثم زنجاني و جلال هم ثبت نام كردند اولين جلسه كلاس كه شروع شد فهميدم كه داستان كلاس چيز متفاوتيه. ما موظف بوديم هر هفته تفسير يك يا چند آيه قرآن رو بخونيم و توي كلاس راجع‌ به اون بحث مي‌‌كرديم. قسمت دوم كلاس مربوط به موضوعاتي مي‌شد كه در جامعه اونروز ايران اتفاق مي‌افتاد و ما ازش بي‌خبر بوديم و آقاي سعيدنيا تكليفي كه مي‌داد اين بود كه در مورد اون تحقيق كنيم. مثلا اونروزها رستوران فست فودي بنام سوپر استار اومده بود كه ظاهرا نماينده مك دونالد بوده و برادران حزب الله هم ريخته‌ بودند و مغازه رو شيشه‌هاشو شكسته بودند وتعطيل كرده بودند. آقاي سعيدنيا به ما گفته بود كه راجع به اين موضوع تحقيق كنيد و ببيينيد داستان چي‌بوده و مك دونالد چي هست! دقت كنيد دارم در مورد فضاي اجتماعي سال ٧٣ صحبت مي‌كنم. زماني كه اصلا كسي از اين موارد خبري نداشت و اينها خط قرمز بشمار مي‌رفت ولي آقاي سعيدنيا به راحتي وارد اين حوزه‌ها شده بود. هر كجا هست خدايا سلامت دارش.

لعنت بر آن دهن که بی‌موقع باز شود

این خاطره رو خود صاحب خاطره باید تعریف می‌کرد ولی چون بعید می‌دونم که تعریف کنه من خودم میگم. اولش یک جمله معترضه بگم تا برم سراغ اصل خاطره. سال اول راهنمایی آقای افتخاری معلم ریاضی سال اولمون بود. برای من بشخصه هیچ کلاس ریاضی به اندازه اون کلاس شکنجه آور نبود.
یک روز بعد از ظهر بود زنگ آخر (اگه اشتباه نکنم) آقای افتخاری وارد کلاس شد و برگه‌هایی رو توزیع کرد. ظاهرا مربوط می‌شد به سرویس رفت و آمد بچه‌ها به مدرسه که بایستی توسط اولیا پر می‌شد. برگه‌ها که توزیع شد. آقای افتخاری توضیح داد که این برگه‌ها مربوط به سرویس است. بعد از اینکه کلاس رو ترک کرد یکی از رفقا از سر جاش بلند شد و داد زد: سرویس سرویس دهن همتون سرویس! هنوز جمله‌اش تموم نشده بود که آقای افتخاری توی چارچوب در ظاهر شد. اون هم نامردی نکرد و یک کشیده آبدار خوابوند زیر گوش این رفیقمون.
ناگفته نماند که اون اخوی کسی نبود جز حمید ذوالقدر

خاطرات تصويري

اين عكسها رو حاج محمد اسلامي عزيز قبل از رفتنش برام فرستاد. من به نمايندگي اون اين عكسها رو گذاشتم:
از بچه‌هاي رياضي شروع مي‌كنيم.

رفقا

ادامه عكسهاي بچه‌هاي رياضي

و تجربي خوانهاي عزيز

بنظرتون قيافه چه كسي از همه بيشتر تغيير كرده؟

گنجشک لا لا

یک کلاس و معلمی داشتیم در دوران راهنمایی که فکر کنم هیچوقت از یادمون نره. دارم در مورد کلاس انشای آقای نقی‌زاده حرف می‌زنم. من خودم به شخصه کلاس انشایی بهتر از این نداشتم. یادش بخیر چه کارهای با حالی آقای نقی‌زاده انجام می‌داد. یادمه فیلم کمال‌الملک رو می‌گذاشت و می‌گفت جملات ادبی و استعاراتش رو در بیارید و یا اینکه وادارمون کرده بود که یک نوار کاست خالی برداریم و هر هفته روی نوار صدای خودمدن رو ضبط کنیم. یادم نمیاد که چی باید توی نوار می‌گفتیم ولی یادمه که آقای نقی‌زاده می‌گفت: این صداست که می‌ماند اگه شما صداتون رو ضبط کنید بعدا که بزرگتر شدید میتونید سیر تغییر صداتون رو داشته باشید. اونموقع من خودم به شخصه به اهمیت موضوع واقف نبودم این شد که الان نواری هم از اونموقع ندارم. اما هر کی که نوار خودش رو داره اونرو مدیون آقای نقی‌زاده است. یک کار دیگه‌ای که سر کلاس انجام می‌داد به انشاهای خیلی خوب یک کارتهای باریکی که روش نقاشی شده بود (فکر کنم تذهیب بود) با امضای خودش به عنوان جایزه می‌داد. آخر ترم هم به ازای اون کارتهای قشنگ نمره اضافه می‌کرد. گنجشک لا لا باید برای همه آشنا باشه چونکه این آقای نقی‌زاده بود که به عنوان تکلیف درس انشا ما رو وادار می‌کرد که ساعت ۹ شب رادیو رو روشن کنیم و قصه شبی که برای بچه‌ها پخش می‌شد رو گوش کنیم. به یاد اونروزهای خوب آهنگ اون برنامه رو اینجا می‌گذارم.
gonjeshk lala

یا حسیییین !

بابا چرا خبری نیست ؟ نکنه خاطره ها به همین زودی ته کشید ؟ حالا که اینطوره من شروع می کنم بلکه بیشتر یادمون بیاد.
سال 3 راهنمایی بودیم که رفتیم مسافرت بابلسر (تابستون 14 سال پیش ) معلمایی که همراهمون بودن : آقای شیرازی – عسگریان – قاسمی و اون آقا ناظمه لاغره که خیلی بد پیله بود و زمان جنگ قواص بود. اسمشو شما بگین. ایشون با خودش دوربین ها و وسایل دیده بانی زمان جنگشو آورده بود. (خداییش خیلی هیجان انگیز بودن ! ) که اگر یه موقعی وسط جنگل گم شدیم دست گرگها نیفتیم (بابلسر گرگم داره ؟! ) هیچی همگی رفتیم کوه و جنگل نوردی. بالا رفتنش مشکلی نبود هی رفتیم هی رفتیم و کلی هم اون بالا گشتیم. اما موقع پایین اومدن به دلایلی دوستان حرفه ای راه رو گم کردن !!!! و از جایی پایین اومدیم که از خاک برگ و کلا خاکی پوشیده شده بود که پات رو میزاشتی راه میفتاد. بچه ها یکی بعد از دیگری ولو می شدن و توی شاخ و برگ ها گیر میفتادن یا زخمی می شدن. حتی نمی شد بی حرکت یه جا ایستاد ! راه رفتن رو دیگه خوابشو ببین ! و خلاصه کلا ماجرا شبیه خاطرات جنگی شد که برامون تعریف می کردن !! تنها فرقش احتمالا این بود که از آسمون توپ و تفنگ نیومد پایین !! از بچه هایی که توی این شرایط «زمین گیر» شده بودیم میثم زنجانی و پیمان و حسین باقری یادم میان. بقیه خودتون اعتراف کنید! خلاصه دیگه هر کسی یه جای فیکس پیدا کرد و همونجا نشست ! ولی هوا داشت تاریک می شد و باید بر می گشتیم. تا اینکه آقا شیرازی یه راه حل عالی پیدا کرد و به من و یکی دیگه از بچه ها گفت که شما بیایید از این «معبر» برین «پاین» بقیه هم شما رو ببینن روحیه بگیرن بیان «پاین». من هم داوطلب اول شدم و شروع کردم به «پاین» رفتن با احتیاط کامل. ولی خوب به سرعت زیر پام خالی شد و توی اون ارتفاع شروع به لیز خوردن به سمت «پاین» کردم. ظرف کمتراز 30 ثانیه من داشتم عین فشنگ به سمت «پاین» می دویدم ! و خداییش دویدن بسیار خطرناکی بود یعنی هر لحظه امکانش بود که بیفتم و تلف بشم !! قسمت باحالش صداهایی بود که از پشت سر می شنویدم ! آقا عسگریان داد می زد : ندو ندو یه جا بشین. بچه ها هر کدوم یه چیزی می گفتن و این وسط صدای آقا شیرازی از همه بلند تر و واضح تر بود. ایشون فریاد می زد «یا حسین ! یاااا حسییین !!» من اون وسط که با سرعت 50 کیلومتر در ساعت می دویدم هم نفسم بریده بود. از یه طرف خندم گرفته بود و از طرف دیگه فکر می کردم احتمالا دارم لحظات آخر رو سپری می کنم که پشت سرم دارن از امام حسین طلب کمک می کنن. خلاصه بعد از چندین دقیقه دویدن و در حالی که حتی توی زیر شلوار و غیره ام پر از خاک و برگ بود رسیدم وسط حیاط اردوگاه و پشت سرم هم مقادیر زیادی خاک – برگ- سنگ و…. اومد «پاین» بعد از من هم همون اتفاق برای بقیه افتاد و خلاصه نصف خاک و سنگ اون بالا اومد وسط حیاط اردوگاه ! هنوزم تصور چهره بچه هایی که ما ها رو بعد از عملیات کوه نوردی می دیدن خنده داره ! یه جوری نگامون می کردن که انگار واقعا از جنگ برگشته بودیم ! فکر کنم 2-3 تا زخمی هم داده بودیم !
امیدوارم آقا شیرازی هر جا هست سالم و سر حال باشه و این نوشته رو بخونه و کلی بخنده !

دو محمد و یک سیب گندیده !

باز هم شرارت های سال سوم !
یادمه ممد (ره) یه سیب توی جامیزی گذاشته بود که یه روزی بخوره !!
عید شد و همه رفتیم خونه ولی ممد یادش رفت که سیبش رو بخوره . نتیجه ؟ سیب بعد از27-28 روز توی اون مشما تبدیل به مجسمه سیب شذه بود!
منتها از نظر ممد (ره) هنوز می شد نگهش داشت و برای منظور هایی مثل «تنبیه ممد پازوکی» ازش استفاده کرد!!!
البته ممد انقدر بچه آرومی بود که احتیاج به تنبیه نداشت اما خوب نظر ممد (ره) چیز دیگه ای بود !! بنابراین گاهگهی بنابر تشخیص ممد (ره) مشمای سیب از پشت به درون پیرهن ممد پازوکی انداخته می شد!!! اگر پازوکی مقامت می کرد من هم به ممد (ره) کمک مختصری می کردم ! اگرم مقاومت خیلی زیاد می شد حمید هم وارد معرکه می شد و در 100% موارد (حالا یا با زبون خوش یا یه کم ناخوش) سیب گندیده با موفقیت درون گردن پازوکی می رفت!
حتی اگر پازوکی مشما رو توی سطل آشغال می انداخت دوباره درش می آوردیم و روز از نو و روزی از نو!
تا اینکه یه روز پازوکی به قول اجانب over the edge شد و سیب رو از پنجره پرت کرد بیرون ! حالا بگذریم که یه کتک حسابی خورد برای همین کار! اما ممد (ره) راه حل بهتری داشت!!
چند روزی از مراسم روز معلم گذشته بود و حمید یه کمی از یونولیت های بی استفاده از مراسم رو آورده بود سر کلاس ! ممد (ره) هم نامردی نکرد و همون یونولیت ها رو سر فرصت ریز ریز کرد و در یک فرصت مناسب خالی کرد توی یقه پازوکی!!!! چشمتون روز بد نبینه !
نتیجه عالی بود ! سلول های یونولینت به موها و لباس پازوکی الکتریسیته داده بودن و همگی چسبیده بودن به جون پازوکی. نتیجه برای خود ما هم شگفت آور بود ! چون تلاش پازوکی برای جدا کردن سلول ها به هیچ جا نمی رسید و همین طور بالا پایین می پرید و به ماها فحش می داد!
فکر کنم پازوکی تا یک هفته داشت از لباساش یونولیت در میاورد !!!!!!

مرغهای ایرانی و امریکایی

حالا که بحث های بالای 18 مطرحه یاد یک خاطره از آقا رفیعی در کاشان افتادم.
حوصله مون حسابی سر رفته بود که آقا رفیعی این جوک رو گفت:
مرغ امریکایی به مرغ ایرانی میگه : برو خجالت بکش ما تخم می کنیم یکی اییینقدر (دستش رو اندازه یک پرتقال کرد !!) و دونه ای 15 تومن می خرن. شماها چی تخم می کنید انقدر (دست اندازه یه تخم مرغ معمولی ! ) و دونه ای 10 تومن می خرن !!
مرغ ایرانی هم می گه : ما به خاطر 5 تومن […] خودمونو پاره نمی کنیم !!