مرور خاطرات بصورت مولتی مدیا

حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع می‌شوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار بسیار جالبی زده و یک فیلم مستند از این مراسم و از مکانهای مختلف مدرسه تهیه کرده. من ضمن تشکر مجدد از این اقدام ایشون. فیلمی که تهیه و تدوین کردند رو اینجا می‌گذارم. رفقا ببینند و لذتش رو ببرند. مطمئن هستم که بسیار حال می‌کنید. به مکانهای مختلفی که توی فیلم وجود داره هم با دقت نگاه کنید. مثلا حدودهای دقیقه 12/30 فیلم یک پنجره‌ای نشون داده میشه که مربوط میشه به کلاس سوم و اون زمانی که آقای گلپایگانی داشت مدرسه رو به اعتراض ترک می‌کرد و بچه‌ها از اون بالا براش دست تکون می‌دادند. (قابل توجه پویا). اگه احساساتتون کمی دچار قلیان شد و یا چیزی از اون زمانها یادتون اومد یک کامنتی بگذارید.
پ‌ن: این فیلم رو من توی وبلاگ بچه‌های دوره 17 دیدم و با اجازه صاحب اثر (احسان موحدیان) اینجا گذاشتم. دعاش رو به جون ایشون بکنید

Advertisements

به یاد رمضان- 2

این پست در واقع تکمله ای است به پست احسان درموردخاطرات ماه رمضان.

1- درمورد ماه رمضونهای مدرسه یادمه که برخلاف جو غالب مدرسه که به هرحال مذهبی بود و البته به موجب قانون نانوشته ای نماز خوندن و نمازخونه رفتن در ساعت نماز اجباری بود، موقع ماه رمضون ناهارخوری باز بود تا بچه هایی که به هر دلیلی نمی تونستند یا نمی خواستند روزه بگیرند، بتونند ناهار بخورند. این نکته مثبتی بود که توی مدرسه وجود داشت در حالی که در مدرسه های مذهبی و یا ادارات دولتی، اگر کسی نتونه روزه بگیره عملا نمی تونه روزه خوری هم کنه.

2- احسان جان، نوبت بازیهای قبل از افطار را خیلی خوب اومدی. جدا چه حالی می داد با گرسنگی و تشنگی فوتبال بازی کردن. اون هم توی دوره ما که نوبتهای بازی به همون داغی ای برگزار می شد که توی دوره های دیگه مسابقات قرآن! البته فکر می کنم این نوبتهای بازی توی دبیرستان هم برقرار بود و نمی دونم به خاطر گرسنگی و تشنگی بود یا چیز دیگه که همیشه بازیهای قبل از افطار خیلی از بازیهای عادیمون خشن تر می شد. البته دوره ما همیشه فوتبالش خیلی محکم بود اما به طور خاص نوبت بازیهای ماه رمضون و نوبت بازیهای موقع کنکور خیلی خشن تر می شد.

3- از افطاریهای دوره دبیرستان هم یادم می آد که آقای باقر عظیمی همیشه پای ثابت شستن دیگهای بزرگ بود. دمش گرم.  خیلی خاکی بود (هست).

4- البته سپهر هم پای ثابت افطارهای ماه رمضون بود. تا اونجایی که یادمه معلمها هم از افطاریهای خونه سپهر استقبال خوبی می کردند.!

بازم 14سال قبل!

یه چند وقتیه که خاطرهها ته کشیده.شاید این عکسها یادتون بیاره.

دوتا سوال!

1-دونفر سمت راست و چپ عکس پایینی کدوم بزرگوار هستن؟

2-سه نفری که منطقه ممنوعشون روبه هواست کی هستن؟

گز آردی

فکر کنم مسافرت جهادی بشاگرد بود. توی فطار تهران بندرعباس سوار بودیم و هر معلمی هم توی یک کوپه ای نشسته بود. به اصرار سینا و یک عده دیگه از آقای آقا بابایی دعوت کردیم که بیاد توی کوپه ما. اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر قبول کرد. دقیقا یادم نیست از رفقا چه کسانی توی کوپه بودند. خلاصه از هر دری صحبت شد و کلی خندیدیم. سینا یک بسته گز آردی با خودش آورده بود و همینجور که داشتیم گپ می زدیم. به بهانه آوردن گز از جاش بلند شد و رفت که مثلا از توی ساکش گز بیاره. موقع آوردن جعبه گز رو که از نوع آردی هم بود به طور کاملا سهوی (عمدی) روی سر آقای آقابابایی خالی کرد. شما صحنه کوپه قطار رو تصور کنید که آرد گز تمام فضا رو گرفته و چشم جشم رو نمی بینه! بعد از اینکه کمی گرد و خاکها خوابید و چهره آقای آقابابایی نمایان شد معلوم شد که از این کار ما خیلی عصبانی شده. سینا برای اینکه دلجویی کرده باشه رفت جلو و گقت که بگذارید من لباسهاتون رو بتکونم! حالا داشته باشید نحوه تکوندن رو: سینا یک دستش رو می زد توی جعبه آرد و با همون دست می زد پشت آقای آقابابایی بطوریکه این آردها کاملا نهادینه می شد. یک کم که گذشت. آقای آقابابیی متوجه شد و دیگه اساسا شاکی شد و یادمه که تا چند روز با بچه ها قهر بود!
پ ن: سینا و بقیه رفقایی که یادشونه اگه جایی از خاطره به دلیل فراموشی بنده نادرسته لطف کنند. تصحیح کنند.

یا حسیییین !

بابا چرا خبری نیست ؟ نکنه خاطره ها به همین زودی ته کشید ؟ حالا که اینطوره من شروع می کنم بلکه بیشتر یادمون بیاد.
سال 3 راهنمایی بودیم که رفتیم مسافرت بابلسر (تابستون 14 سال پیش ) معلمایی که همراهمون بودن : آقای شیرازی – عسگریان – قاسمی و اون آقا ناظمه لاغره که خیلی بد پیله بود و زمان جنگ قواص بود. اسمشو شما بگین. ایشون با خودش دوربین ها و وسایل دیده بانی زمان جنگشو آورده بود. (خداییش خیلی هیجان انگیز بودن ! ) که اگر یه موقعی وسط جنگل گم شدیم دست گرگها نیفتیم (بابلسر گرگم داره ؟! ) هیچی همگی رفتیم کوه و جنگل نوردی. بالا رفتنش مشکلی نبود هی رفتیم هی رفتیم و کلی هم اون بالا گشتیم. اما موقع پایین اومدن به دلایلی دوستان حرفه ای راه رو گم کردن !!!! و از جایی پایین اومدیم که از خاک برگ و کلا خاکی پوشیده شده بود که پات رو میزاشتی راه میفتاد. بچه ها یکی بعد از دیگری ولو می شدن و توی شاخ و برگ ها گیر میفتادن یا زخمی می شدن. حتی نمی شد بی حرکت یه جا ایستاد ! راه رفتن رو دیگه خوابشو ببین ! و خلاصه کلا ماجرا شبیه خاطرات جنگی شد که برامون تعریف می کردن !! تنها فرقش احتمالا این بود که از آسمون توپ و تفنگ نیومد پایین !! از بچه هایی که توی این شرایط «زمین گیر» شده بودیم میثم زنجانی و پیمان و حسین باقری یادم میان. بقیه خودتون اعتراف کنید! خلاصه دیگه هر کسی یه جای فیکس پیدا کرد و همونجا نشست ! ولی هوا داشت تاریک می شد و باید بر می گشتیم. تا اینکه آقا شیرازی یه راه حل عالی پیدا کرد و به من و یکی دیگه از بچه ها گفت که شما بیایید از این «معبر» برین «پاین» بقیه هم شما رو ببینن روحیه بگیرن بیان «پاین». من هم داوطلب اول شدم و شروع کردم به «پاین» رفتن با احتیاط کامل. ولی خوب به سرعت زیر پام خالی شد و توی اون ارتفاع شروع به لیز خوردن به سمت «پاین» کردم. ظرف کمتراز 30 ثانیه من داشتم عین فشنگ به سمت «پاین» می دویدم ! و خداییش دویدن بسیار خطرناکی بود یعنی هر لحظه امکانش بود که بیفتم و تلف بشم !! قسمت باحالش صداهایی بود که از پشت سر می شنویدم ! آقا عسگریان داد می زد : ندو ندو یه جا بشین. بچه ها هر کدوم یه چیزی می گفتن و این وسط صدای آقا شیرازی از همه بلند تر و واضح تر بود. ایشون فریاد می زد «یا حسین ! یاااا حسییین !!» من اون وسط که با سرعت 50 کیلومتر در ساعت می دویدم هم نفسم بریده بود. از یه طرف خندم گرفته بود و از طرف دیگه فکر می کردم احتمالا دارم لحظات آخر رو سپری می کنم که پشت سرم دارن از امام حسین طلب کمک می کنن. خلاصه بعد از چندین دقیقه دویدن و در حالی که حتی توی زیر شلوار و غیره ام پر از خاک و برگ بود رسیدم وسط حیاط اردوگاه و پشت سرم هم مقادیر زیادی خاک – برگ- سنگ و…. اومد «پاین» بعد از من هم همون اتفاق برای بقیه افتاد و خلاصه نصف خاک و سنگ اون بالا اومد وسط حیاط اردوگاه ! هنوزم تصور چهره بچه هایی که ما ها رو بعد از عملیات کوه نوردی می دیدن خنده داره ! یه جوری نگامون می کردن که انگار واقعا از جنگ برگشته بودیم ! فکر کنم 2-3 تا زخمی هم داده بودیم !
امیدوارم آقا شیرازی هر جا هست سالم و سر حال باشه و این نوشته رو بخونه و کلی بخنده !

مرغهای ایرانی و امریکایی

حالا که بحث های بالای 18 مطرحه یاد یک خاطره از آقا رفیعی در کاشان افتادم.
حوصله مون حسابی سر رفته بود که آقا رفیعی این جوک رو گفت:
مرغ امریکایی به مرغ ایرانی میگه : برو خجالت بکش ما تخم می کنیم یکی اییینقدر (دستش رو اندازه یک پرتقال کرد !!) و دونه ای 15 تومن می خرن. شماها چی تخم می کنید انقدر (دست اندازه یه تخم مرغ معمولی ! ) و دونه ای 10 تومن می خرن !!
مرغ ایرانی هم می گه : ما به خاطر 5 تومن […] خودمونو پاره نمی کنیم !!

تاکسی شخصی یا می‌نی‌بوس

آقای نجفی علمی رو که یادتون هست. معلم دینی سال آخرمون. بعضی از جلسات کلاس ایشون به مباحث ازدواج بر می‌گشت. یادمه که سر یک کلاس مشترک بحث ازدواج و خواستگاری بود. که ایشون صجتش رو اینجوری ادامه داد: دقت کنید وقتی می‌روید خواستگاری! دخترها چند دسته‌اند. یک عده‌اشون شخصی‌اند. یک عده دیگه تاکسی‌اند بعضی‌ها هم می‌نی‌بوسند. اگه تو جلسه اول خواستگاری دیدید دختره خیلی گرم گرفته و به قول معروف چایی نخورده دختر خاله شده بدونید که این از همون تاکسی‌هاست و قبلا به خیلی‌ها سواری داده!
پ‌ن: یادمه اونموقع یک اصطلاحی رو آقای نجفی علمی مطرح کرد بنام استرقاق. اگه کلمه رو درست نوشتم یکی تایید کنه تا بریم سراغ معنی‌اش!