مرور خاطرات بصورت مولتی مدیا

حدود سه ساله که فارغ التحصیلان مفید روز عید غدیر دور هم جمع می‌شوند. سال اولش من هم بودم. برنامه بسیار جالبیه. دیدار رفقای قدیمی. معلمهای مدرسه و زنده شدن خاطرات خوب گذشته. امسال هم برنامه برقرار بوده و مکانش هم در خود مدرسه مفید برگزار شده. یکی از دوستان دوره 17 (احسان موحدیان) ابتکار بسیار جالبی زده و یک فیلم مستند از این مراسم و از مکانهای مختلف مدرسه تهیه کرده. من ضمن تشکر مجدد از این اقدام ایشون. فیلمی که تهیه و تدوین کردند رو اینجا می‌گذارم. رفقا ببینند و لذتش رو ببرند. مطمئن هستم که بسیار حال می‌کنید. به مکانهای مختلفی که توی فیلم وجود داره هم با دقت نگاه کنید. مثلا حدودهای دقیقه 12/30 فیلم یک پنجره‌ای نشون داده میشه که مربوط میشه به کلاس سوم و اون زمانی که آقای گلپایگانی داشت مدرسه رو به اعتراض ترک می‌کرد و بچه‌ها از اون بالا براش دست تکون می‌دادند. (قابل توجه پویا). اگه احساساتتون کمی دچار قلیان شد و یا چیزی از اون زمانها یادتون اومد یک کامنتی بگذارید.
پ‌ن: این فیلم رو من توی وبلاگ بچه‌های دوره 17 دیدم و با اجازه صاحب اثر (احسان موحدیان) اینجا گذاشتم. دعاش رو به جون ایشون بکنید

Advertisements

خر رو با بارش….

اینو نگم امشب خوابم نمی بره !
توی یکی از کلاسای اخلاق سال چهارم که آقای مظفری نژاد ارایه می داد و طبیعتا تحت تاثیر جو کنکور کمتر مورد استقبال بود گاهی اتفاقای با مزه هم می افتاد از جمله سخنران داشت در مورد آزادگی و بی اعتنایی به دنیا ئ در عین حال دقت و مو از ماست کشیدن امام علی (ع) می گفت که یه باره هیجان بالا رفت و گفت » اینجوری نبود که خر رو با بارش ببرن علی نفهمه ! » (طبیعتا اسم مولا رو با تن بالا ادا کرد ایشون). از فردای اون روز علی حقیقت (خودتو بنما علی آقا!) اون جمله رو شبیه سازی می کرد و می گفت : » اینجوری نبود که خر رو با بارش ببرن علیییییی نفهمه ! » (اسم رو آن چنان می کشید و بلند می گفت که شیشه ها می لرزید! )

كلاس اخلاق سال چهارم


سال چهارم بوديم و طبيعتا دلمشغولي بچه‌ها درس خوندن و كنكور بود. بنابراين كلاسهاي متفرقه‌اي كه نتيجه مستقيمي توي كنكورمون نداشت برامون جذابيتي ايجاد نمي‌كرد. اما بعضي موارد استثنايي هم وجود داشت. يكيش همين كلاس اخلاق آقاي مظفري نژاد بود. يادمه كه توي كلاس زيارت امين‌الله رو مي‌خوند و تفسير مي‌كرد. تا اونجايي كه من يادمه بچه‌ها هم استقبال مي‌كردند. مدرسه يك نظامتي داشت كه من اسمش يادم نيست ولي خيلي روي اعصاب بچه‌ها راه مي‌رفت و دائما به اين و اون گير مي‌داد. خلاصه دل پري ازش داشتيم. يكبار زنگ پنجم كلاس اخلاق داشتيم توي سالن كتابخونه بالا(همون سالن مطالعه سال چهارممون) زنگ پايان كلاس خورد و آقاي مظفري نژاد همچنان مشغول صحبت كردن بود. بچه‌ها هم چيزي نمي‌گفتند كه كلاس تموم شده و از اين حرفها. يك پنچ دقيقه‌اي گذشت تا اينكه همين آقاي نظامت در رو زد و وارد كلاس شد و گفت:» معذرت مي‌خواهم الان زنگ نمازه اگه امكان داره كلاس رو زودتر تموم كنيد» ‌بچه‌ها هم كه از اين كار شاكي شده بودند و از اون بنده خدا هم دل پري داشتند. شروع كردند به داد زدن كه برو بيرون!
بنده خدا كه هول شده بود سريع در رو بست و پشت سرش رو هم نگاه نكرد.
پ‌ن: اگه كسي اسم اين آقا يادش اومد خبر بده