ديدار دوستان ايام شباب

آقا ما هر چي منتظر شديم كسي از رفقا عكسي از روز افطاري عمومي نگذاشت. مراما يكي لطف كنه از برنامه اون شب يك چند تا عكس(زياد باشه‌‌ها) يا اينجا و يا توي yahoo group بگذاره.
و اما بعد، بالاخره بعد از مدتها ميثم و حميد يك وقتي خالي كردند و همت كردند و با ٥ ساعت رانندگي جمعه شبي كه گذشت خودشون رو رسوندند به شهر ما( الان كه دارم اين پست رو مي‌نويسم ساعت ١٠/٢٠ دوشنبه شبه و حدودا ٤٠ دقيقه ديگه بچه‌ها مي‌رسند به شهر خودشون!) ديدن و بودن با دوستان قديم لذتي داره بس فراوان. جاي همه خالي. ياد گذشته‌ها كرديم و روزهاي خوب اون دوران رو يك مرور كلي كرديم. از مصاحبه راهنمايي و دبيرستان گرفته تا تيكه‌هاي آقاي شكيبا. چند تا پيشنهاد هم در مورد برگزاري جلسات ساليانه توي آمريكاي شمالي مطرح شد كه فعلا در حد پيشنهاد باقي ماند.
فكر كنم ديدن اين چند تا عكس هم خالي از لطف نباشه:

دوستان

دوستان

در كنار درياچه ميشيگان

در كنار درياچه ميشيگان

پي‌نوشت: اون نفري كه توي عكس مي‌بينيد و نمي‌شناسيد. از بچه‌هاي با حال دوره بيست مفيده كه اين چند روز رو با هم بوديم و از مصاحبتش لذت برديم.

Advertisements

داستان يك عروسي

حدود يك‌هفته قبل كارت دعوتي بدستم رسيد مبني بر اينكه براي چهارم جولاي به جشن عروسي دعوت شده‌ام. بطور كلي احتمال اينكه يك ايراني در خارج از كشور به جشن عروسي ايراني دعوت بشه بيار ضعيفه. اين احتمال ضعيف تر هم ميشه وقتي كه بفهمي آقاي داماد يكي از دوستان همدوره‌اي مونه. زمان عروسي كه جمعه ذكر شده بود. مكان عروسي هم حدودا ٤٥٠ كيلومتر با ما فاصله داشت. اما يك لحظه هم براي نرفتنش شك نكردم. اينجا، عروسي، اونهم عروسي يكي از رفقاي همدوره‌اي مفيد، امكان نداشت كه نروم. بعداز ظهر پنج شنبه به سمت شهر آيوا حركت كرديم. حدود ساعت ١٠ شب رسيديم منزل سيد‌حميد (سادات حسيني). در زديم و وارد شديم. قبل از ما امير( هومن صدر) و همسرش هم رسيده بودند. بعد از فروكش كردن شور و هيجان اوليه ناشي از تجديد ديدار، يك نيم‌ساعتي گپ زديم و حدوداي ساعت يازده شب، ميثم (موسوي راد) هم به ما ملحق شد. ديدن رفقاي قديم، اونهم بعد از اين همه سال لذتي است، بس شگرف. فرصت رو غنيمت شمرديم و تا ساعت ٤ صبح مشغول گپ زدن بوديم. صبح براي اينكه سور‌وسات عروسي رو آماده كنيم. ساعت ١٠ صبح بيدار شديم. قرار بود كه مراسم عقد و عروسي، منزل حميد يرگزار بشه و خونه ميثم هم شده بود، مركز تداركات و آماده سازي اين جشن. دوستان حميد و ميثم هم براي كمك اومده بودند. اول صبح دوتا از اين رفقا، گل ماشين عروس رو آوردند و مشغول تزيين ماشين عروس شدند. هر كسي بخشي از كارهاي جشن رو انجام مي‌داد. ميثم مسئول تدارك ناهار اونروز بود كه جاتون خالي يك پلو ماهي به ما داد كه نگو و نپرس. امير و حميد هم رفتند دنبال آماده سازي لباسهاي شاه داماد. من هم وظيفه خطير باد كردن بادكنك رو بر عهده گرفتم حدودا پنجاه تا بادكنك رو باد كردم تا بگذاريم پشت ماشين عروس! آقاي داماد هم كه مشغول كارهاي شخصي و هماهنگي با عكاس و فيلمبردار و آرايشگاه بودند! خانمها هم در منزل حميد مشغول تدارك سفره عقد، دسته گل عروس، شام عروسي و آماده كردن عروس بودند. حدود ساعت چهار بعد از ظهر ماشين عروس آماده شد.
عكسهايي از مراحل آماده سازي مراسم:
در اين عكس ميثم در حال واكس زدن كفشهاي شاه داماده:

اگه تونستيد حدس بزنيد كه اين دوستان مشغول چه كاري هستند؟

و در ادامه مي‌تونيد ببينيد كه رفقا با چه دقتي مشغول آماده سازي ماشين عروس هستند.

فيلمي از عزيمت آقاي داماد و ماشين عروس

نمايي از ماشين عروس

اين هم عكس دسته جمعي از رفقايي كه در آماده سازي اين ماشين عروس نقش داشته‌اند.

بعد از اينكه شاه داماد رو راه انداختيم. با رفقا در منزل ميثم بوديم و حدوداي ساعت ٨/٣٠ شب بود كه از منزل حميد زنگ زدند و گفتند كه عروس و داماد آماده برگزاري مراسم عقد هستند. ما هم به همراه عاقد و ساير رفقا راهي منزل حميد شديم. اگه تا حالا متوجه نشديد كه داماد كيه و عاقد چه كسي ميتونه باشه. به ادامه مطلب توجه كنيد.
وقتي ميهمانها جمع شدند. حاج آقا در كمال آرامش و با لحن سليس عربي خطبه عقد رو جاري كردند و آنگاه بود كه هلهله و شادي ميهمانان، فضاي مجلس رو پر كرد. جالبه كه بدونيد كه عاقد اين مجلس هم يكي از رفقاي خودمون بودند!

عكس زير قسمتي از سفره عقد مجلس رو كه با سليقه خانمهاي مجلس آماده شده بود نشون ميده:

بايد متذكر بشم كه آقاي داماد خوشبخت ما كسي نبود جز امير خان هومن صدر. عاقد هم كسي نبود جز ميثم عزيز!
اين هم عكس داماد:

همه دوستان داماد!

من، ميثم و داماد قبل از خطبه عقد:

خذمت رفقا عرض كنم كه اين مجلس عروسي حدود ساعت ٣ صبح بعد ار مراسم عروس كشون به اتمام رسيد. مراسم بسيار عالي و بياد ماندني بود و جاي همه رفقا خالي. همچمنين از ميثم و حميد كه ميزبان اين مجلس بودند و تمام هماهنگي‌هاي لازم رو به نحو احسن انجام دادند، كمال تشكر را دارم.

فينال جام جهاني ١٩٩٠ و كلاس انشاء

سال اول راهنمايي براي من ياد آور اخراج هاي مكرر از كلاس و نگرفتن برگه ثبت نام و نمره انضباط پايينه (كارنامه‌ام رو كه نگاه مي‌كنم. انضباط سال اول راهنمايي‌ام در ثلث سوم درج شده ١٥). اين خاطره مربوط ميشه به كلاس انشاي سال اول راهنمايي(اول شهيد مطهري). نفرات حاضر در خاطره آقاي نقي‌زاده، محمدي دوگاهه و خودم. من و مجتبي بغل دستي بودبم. آقاي نقي‌زاده داشت تعريف مي‌كرد كه بعضي مواقع يك اتفاقاتي در زندگي مي‌افته كه آدم بهش فشار روحي وارد ميشه و حتي ممكنه منجر به بيماري بشه.(نقل به مضمون) در همين لحظه مجتبي در گوش من گفت كه آره منم توي فينال جام جهاني سر پنالتي يك سكته ناقص زدم (دقيقا عين مضمون!) تا اينرو گفت من پخي زدم زير خنده. حالا نخند كي بخند. آقاي نقي زاده هم شاكي شد و گفت برو بيرون! من هم اومدم راست قضيه رو بگم كه چي شده. كه با تعريف كردن داستان. آقاي نقي‌زاده هم من رو انداخت بيرون و هم مجتبي رو.
پ‌ن١: مجتبي تو خودت اين داستان رو يادته يا نه
پ‌ن٢: بعد از فارغ‌التحصيلي از دبيرستان توي راهنمايي مشغول بكار شدم. با بررسي‌هايي كه انجام دادم فهميدم كه كمترين انضباطي كه تا حالا دانش آموزي مفتخر به گرفتن اون شده همون پانزده خودمه!
پ‌ن٣: نميدونم براي خاطرات راهنمايي هم بخش جدايي درست كنيم يا با همين منوال ادامه بديم خوبه. مجتبي خودت يك كاريش بكن.