در راه دریاچه تار

راننده می‌نی‌بوس ما آقای نجفی بود. راه رو گم کردیم و مجبور شدیم توی یک نمازخونه بین راهی اطراق کنیم تا ببینیم چی میشه. بچه‌ها خسته بودند و یک عده رفتند توی نمازخونه خوابیدند. متولی مسجد هم اومد با سر و صدا همه رو بیرون کرد. فکر کنم دو سه ساعتی همونجا بودیم تا اینکه آقای اسکندری که با گروه اول رفته بود. اومد و قرار شد با راهنمایی اون به سمت دریاچه حرکت کنیم. تا یک جایی با می‌نی‌بوس رفتیم ولی دید توی شب خیلی کم بود و مسیر هم مشخص نبود. بنابر این مجبور شدیم از یک جایی به بعد پیاده راه بیفتیم. ساعت حدودهای ۱۲ شب بود. زیر نور ماه پیاده راه افتادیم. آقای اسکندری جلو می‌رفت و بقیه هم دنبالش چون فقط اون مسیر رو بلد بود. خدا خدا می‌کردیم که دوباره راه رو گم نکنیم! بالاخره بعد از نیمساعت پیاده روی رسیدیم به محل اطراق بچه‌ها

Advertisements

کی این ایسکندری 20 ساله را کرده مسؤول اردو؟

یکی از اردوهای یک روزه تابستون بود که به دریاچه تار رفته بودیم. از معلمهایی که باهامون بودند آقای اسکندری، آقای خدابخش، و آقای فتحعلی یادمه. اگه یادتون باشه آقای اسکندری خیلی با آقای دولتی رفیق بود و هر دوشون خیلی به هم احترام می ذاشتن. توی اون اردو که با مینی بوسهای مدرسه می رفتیم آقای اسکندری مسؤول اردو بود. یادمه وسطهای راه فهیدیم که راه را گم کرده ایم و داریم دور خودمون می چرخیم. ما با آقای دولتی می رفتیم پشت سر آقای اسکندری که مسؤول مسافرت بود و توی مینی بوس آقای نجفی بود. اما آقای دولتی بعد از نیم ساعتی که گذشت دیگه از دست آقای اسکندری و آقای نجفی جوش آورد و فقط زیر لب هی فحش ترکی می داد. البته ما از فارسیهایی که هر از چند گاهی با لهجه ترکی می گفت، فقط این جمله را می فهمیدیم:

«این ایسکندری 20 ساله را کردن مسؤول اردو. آخه کی یه بچه را میکنه مسؤول اردو!؟»

هر چند دقیقه یه بار با عصبانیت دوباره تکرار می کرد: «این ایسکندری…»

آخرش هم یادمه شاکی شد و از یه مسیر دیگه که خودش بلد بود ما را برد.