آقای مهندس…

بازم سر کلاس آقا وهبی بودیم که داشت بهمون دیکته می گفت و مطلب دیکته هم لغات سخت کتاب از اول تا اونجایی که خونده بودیم !
علی رفیعی کنار من نشسته بود و اگر اشتباه نکنم داشتیم یه نمه تقلب هم می کردیم ! علی هم بیشتر لغات رو هی تکرار می کرد و بلند می خوند و می نوشت ! آقای وهبی رسید به کلمه Person و خوند :»پرسِن» اما علی این بار اون طوری که نوشته می شه خوند یعنی گفت » پرسُن !» آقا وهبی هم که دید لغت لو رفته شاکی شد و گفت» پرسِن ! پرسِن! آخه تو چرا اینقدر لطمه ای ؟ یا با اطرافت تماس می گیری یا شیطنت های بی جا می کنی. اگر نبود به خاطر احترامی که برای آقای مهندس قایل هستم تا حالا ….» هنوز جمله اش تموم نشده بود که از اطراف صدای «بابا مهندس ! اوههووو! در عقب رو بزن پیاده میشم! آقا ایستگاه نگه دار و…» بلند شد ! حمید هم در این موقع ها با کمک ممد (ره) کل ردیف نیمکتها رو هل می دادن به جلو دست به کار شدن و خلاصه کلاس به هم خورد و آقا وهبی هم دیکته رو همونجا تموم کرد و گفت برگه ها رو بدید به بغل دستیاتون!
خودمونیم عجب سیستم اغتشاش سازمان یافته ای بود این سوم الف !!

Advertisements

سیلی شماره دو !!

بازم در مورد امیر پاکدل عزیز و کشیده های آبداری که میزد! فکر کنم آخرش یکی به خودم بزنه !!
سال سوم همون طوری که در اولین بخش یادتون هست …. نوشتم امیر و علی همیشه کلکل داشتن. (دلیلشو باید خود امیر اجازه بده تا بگم)
این دو از هر فرصتی استفاده می کردن تا یه سیخی به هم بزنن و انصافا هم همیشه علی شروع می کرد. یعنی وقتی موظوعی برای خنده پیدا نمی کرد به امیر گیر می داد که گاهی وقتا هم به بگو مگو و در 1-2 مورد هم به برخورد فیزیکی منجر می شد.
از جمله کرمهایی که علی می ریخت این بود که امیر رو «پاکی» خطاب می کرد. (نکته خارج از بحث: پاکی در انگلیس خیلی کلمه offensive ای هست که لات و لوتها به پاکستانی ها میگن و بی ادبانه و از اون بدتر نژاد پرستانه محسوب میشه!! البته فکر نکنم علی منظورش این بود !!!!)
یه کرم دیگه ای هم که علی میریخت این بود که زانو هاشو میزاشت زیر جامیزی و کل میز و نیمکت رو بلند می کرد و ول می کرد رو زمین و تق و توق راه می انداخت. یه بار که داشت این کار رو می کرد سر کلاس هندسه آقا خدابخش بود . ایشون پشتش به کلاس بود و داشت از اون شکلای 3 بعدی هندسه رو با دقت مخصوص خودش می کشید که علی بازم میز رو بلند کرد و بعد از زدن میز به کمر امیر کوبوند به زمین. آقای خدابخش که برگشت ببینه چی شده که امیر به صورت کاملا شاکی از جاش بلند شد با خشم به علی نگاه کرد و آنچنان چکی به علی زد که صدای قابلمه داد! (به طور خاص یه صدایی شبیه : «قاااارپ») آقای خدابخش داشت ناباورانه صحنه رو نگاه می کرد. بعد از چند ثانیه در سکوت و ناباوری همگی آقای خدابخش گفت » چه خبر است چرا به جان یکدیگر افتاده اید ؟!»

علی رفیعی و اسب آبی..

علی رفیعی هم خمیازه کش قابلی بود !
یه بار سر کلاس هندسه آقا خدابخش یه خمیازه سفارشی برای آقا خدابخش انجام داد و با چشم غره سنگینی مواجه شد. من یه چیزی رو نفهمیده بودم (من کلا هیچی نوفهمیدم !!) و بعد از کلاس رفتم ازش بپرسم. قبل از اینکه سوال رو جواب بده خیلی عصبانی و جدی گفت «به آن بغل دستی ات بگو دهانش را ببندد که انسان مجبور نباشد تا ته روده هایش را ببیند. دهانش را مثال کرگدن و اسب آبی باز می کند و دهان دره می کند» . جالب اینکه در موقع گفتن است آبی دست هاشو از مچ چسبوند به هم و انگشت هاشو شبیه دندون کرد…من که به زور خنده مو نگه داشته بودم و سوالم هم یادم رفته بود یه سوال الکی کردم و برگشتم تو کلاس و با علی و حمید از خنده مردیم !!!