دو محمد و یک سیب گندیده !

باز هم شرارت های سال سوم !
یادمه ممد (ره) یه سیب توی جامیزی گذاشته بود که یه روزی بخوره !!
عید شد و همه رفتیم خونه ولی ممد یادش رفت که سیبش رو بخوره . نتیجه ؟ سیب بعد از27-28 روز توی اون مشما تبدیل به مجسمه سیب شذه بود!
منتها از نظر ممد (ره) هنوز می شد نگهش داشت و برای منظور هایی مثل «تنبیه ممد پازوکی» ازش استفاده کرد!!!
البته ممد انقدر بچه آرومی بود که احتیاج به تنبیه نداشت اما خوب نظر ممد (ره) چیز دیگه ای بود !! بنابراین گاهگهی بنابر تشخیص ممد (ره) مشمای سیب از پشت به درون پیرهن ممد پازوکی انداخته می شد!!! اگر پازوکی مقامت می کرد من هم به ممد (ره) کمک مختصری می کردم ! اگرم مقاومت خیلی زیاد می شد حمید هم وارد معرکه می شد و در 100% موارد (حالا یا با زبون خوش یا یه کم ناخوش) سیب گندیده با موفقیت درون گردن پازوکی می رفت!
حتی اگر پازوکی مشما رو توی سطل آشغال می انداخت دوباره درش می آوردیم و روز از نو و روزی از نو!
تا اینکه یه روز پازوکی به قول اجانب over the edge شد و سیب رو از پنجره پرت کرد بیرون ! حالا بگذریم که یه کتک حسابی خورد برای همین کار! اما ممد (ره) راه حل بهتری داشت!!
چند روزی از مراسم روز معلم گذشته بود و حمید یه کمی از یونولیت های بی استفاده از مراسم رو آورده بود سر کلاس ! ممد (ره) هم نامردی نکرد و همون یونولیت ها رو سر فرصت ریز ریز کرد و در یک فرصت مناسب خالی کرد توی یقه پازوکی!!!! چشمتون روز بد نبینه !
نتیجه عالی بود ! سلول های یونولینت به موها و لباس پازوکی الکتریسیته داده بودن و همگی چسبیده بودن به جون پازوکی. نتیجه برای خود ما هم شگفت آور بود ! چون تلاش پازوکی برای جدا کردن سلول ها به هیچ جا نمی رسید و همین طور بالا پایین می پرید و به ماها فحش می داد!
فکر کنم پازوکی تا یک هفته داشت از لباساش یونولیت در میاورد !!!!!!

Advertisements