یا حسیییین !

بابا چرا خبری نیست ؟ نکنه خاطره ها به همین زودی ته کشید ؟ حالا که اینطوره من شروع می کنم بلکه بیشتر یادمون بیاد.
سال 3 راهنمایی بودیم که رفتیم مسافرت بابلسر (تابستون 14 سال پیش ) معلمایی که همراهمون بودن : آقای شیرازی – عسگریان – قاسمی و اون آقا ناظمه لاغره که خیلی بد پیله بود و زمان جنگ قواص بود. اسمشو شما بگین. ایشون با خودش دوربین ها و وسایل دیده بانی زمان جنگشو آورده بود. (خداییش خیلی هیجان انگیز بودن ! ) که اگر یه موقعی وسط جنگل گم شدیم دست گرگها نیفتیم (بابلسر گرگم داره ؟! ) هیچی همگی رفتیم کوه و جنگل نوردی. بالا رفتنش مشکلی نبود هی رفتیم هی رفتیم و کلی هم اون بالا گشتیم. اما موقع پایین اومدن به دلایلی دوستان حرفه ای راه رو گم کردن !!!! و از جایی پایین اومدیم که از خاک برگ و کلا خاکی پوشیده شده بود که پات رو میزاشتی راه میفتاد. بچه ها یکی بعد از دیگری ولو می شدن و توی شاخ و برگ ها گیر میفتادن یا زخمی می شدن. حتی نمی شد بی حرکت یه جا ایستاد ! راه رفتن رو دیگه خوابشو ببین ! و خلاصه کلا ماجرا شبیه خاطرات جنگی شد که برامون تعریف می کردن !! تنها فرقش احتمالا این بود که از آسمون توپ و تفنگ نیومد پایین !! از بچه هایی که توی این شرایط «زمین گیر» شده بودیم میثم زنجانی و پیمان و حسین باقری یادم میان. بقیه خودتون اعتراف کنید! خلاصه دیگه هر کسی یه جای فیکس پیدا کرد و همونجا نشست ! ولی هوا داشت تاریک می شد و باید بر می گشتیم. تا اینکه آقا شیرازی یه راه حل عالی پیدا کرد و به من و یکی دیگه از بچه ها گفت که شما بیایید از این «معبر» برین «پاین» بقیه هم شما رو ببینن روحیه بگیرن بیان «پاین». من هم داوطلب اول شدم و شروع کردم به «پاین» رفتن با احتیاط کامل. ولی خوب به سرعت زیر پام خالی شد و توی اون ارتفاع شروع به لیز خوردن به سمت «پاین» کردم. ظرف کمتراز 30 ثانیه من داشتم عین فشنگ به سمت «پاین» می دویدم ! و خداییش دویدن بسیار خطرناکی بود یعنی هر لحظه امکانش بود که بیفتم و تلف بشم !! قسمت باحالش صداهایی بود که از پشت سر می شنویدم ! آقا عسگریان داد می زد : ندو ندو یه جا بشین. بچه ها هر کدوم یه چیزی می گفتن و این وسط صدای آقا شیرازی از همه بلند تر و واضح تر بود. ایشون فریاد می زد «یا حسین ! یاااا حسییین !!» من اون وسط که با سرعت 50 کیلومتر در ساعت می دویدم هم نفسم بریده بود. از یه طرف خندم گرفته بود و از طرف دیگه فکر می کردم احتمالا دارم لحظات آخر رو سپری می کنم که پشت سرم دارن از امام حسین طلب کمک می کنن. خلاصه بعد از چندین دقیقه دویدن و در حالی که حتی توی زیر شلوار و غیره ام پر از خاک و برگ بود رسیدم وسط حیاط اردوگاه و پشت سرم هم مقادیر زیادی خاک – برگ- سنگ و…. اومد «پاین» بعد از من هم همون اتفاق برای بقیه افتاد و خلاصه نصف خاک و سنگ اون بالا اومد وسط حیاط اردوگاه ! هنوزم تصور چهره بچه هایی که ما ها رو بعد از عملیات کوه نوردی می دیدن خنده داره ! یه جوری نگامون می کردن که انگار واقعا از جنگ برگشته بودیم ! فکر کنم 2-3 تا زخمی هم داده بودیم !
امیدوارم آقا شیرازی هر جا هست سالم و سر حال باشه و این نوشته رو بخونه و کلی بخنده !

Advertisements

پنج برابر اعتبار !

سال سوم که بودیم سر میان ثلث (!) من سر امتحان آقای خدابخش مریض شدم و غایب! هفته بعدش خودمو آماده کرده بودم که یه گیر حسابی بهم بده ولی اتفاقی نیفتاد ! گذشت تا کارنامه میان ثلثی بهمون دادن و من ملاحضه کردم که نمره هندسه ام شده 5 ! با اطمینان از اینکه اشتباهی شده جلسه بعدی هندسه تا آخر کلاس صبر کردم و رفتم پهلو اقا خدابخش و با اعتماد به نفس گفتم که اینجا اشتباه شده و من اصلا اون روز در محل وقوع جرم نبودم و شاهد هم دارم و….
آقا خدابخش هم صبر کرد حرف من که کاملا تموم شد خیلی خونسرد گفت » اشتباهی نشده است من خودم 5 دادم. تازه باید خوشحال هم باشی من معمولا کسی سر امتحانم نیاید 1 می دهم. این نشان می دهد من برایت 5 برابر دیگران اعتبار قایلم !!»
و من دست از پا دراز تر برگشتم سر کلاس !

سوز

آقای (دکتر حامد) شکوری  را که یادتونه. و اینکه چقدر حساس بود . و مدل درس دادنش هم یه کم خاص بود.

سال چهارم یادمه داشت قواعد مربوط به افعال عربی را می گفت (شاید اعلال بود). می خاست بگه یه فعل چطوری کوتاه تر می شه و مثلا یه حرفش حذف می شه. با یه شور خاصی ، اینجوری سؤالش را مطرح کرد : اینو فشارش بدیم چی می یاد بیرون؟

پویا از وسط کلاس گفت : سوز!

حسابی بهش برخورد و یه چند تا نثار کلاس کرد (خیلی بی تربیتید و …)، گچو پرت کرد و از کلاس رفت بیرون.

قتل عمد!

مسافرت یزد که یادتون هست چه افتضاحی به بار اومد ؟
اتاق ما شامل آدمای بدی نمی شد: سینا کریمی و مقداد رستمخانی که بچه های + ای بودن. نخاله شون من بودم و سعید حاجی بیگی (شاید حمید هم بود. خودش کانفرم کنه بی زحمت) اما از قدیم گفتن بز گر همه رو گر می کنه !
یک شب تصمیم گرفتیم هر کی از دم در رد می شه رو بکشیم تو و تا می خوره بزنیم. طولی نکشید که نقشه لو رفت و مجبور شدیم نقشه رو عوض کینیم. تصمیم شورای گروه فشار به این شد که نوار قوالی سینا (علی مولا علی مولا ) رو که خیلی قرناک بود رو بذاریم و چراغا رو خاموش کنیم . ملت که جذب شدن هول بدیمشون تو اتاق و بندازیمشون وسط و یا علی. از جمله یه پتو انداختیم وسط اتاق که بندازیمش رو سر قربانی تا جایی رو هم نبینه (درسته که چراغا از قبل خاموش بودن اما کار از محکم کاری عیب نمی کرد! ) مایی که توی تاریکی بودیم این برتری رو داشتیم که چشممون به تاریکی عادت کرده بود و خوب می دیدیم!
هیچی آقا! آدمای زیادی کتک خوردن خیلی ها هم مقاومت کردن. حتی بعضیا خوششون میومد و ملحق می شدن بهمون (مثلا محمود عظیمی). اما این وسط یکی خیلی خاص بود. حامد عابدینی. دمپایی به پا از مسواک زدن بر می گشت که فکر کنم سینا هولش داد تو. منتها یه کمی زیادی هول داد! حامد به حالت دو اومد تو اتاق و با همون سرعت رفت رو پتوی وسط اتاق وشروع کرد به اسکندری خوردن و در نهایت با سر محکم رفت توی رادیاتور آخر اتاق (از این پره دار های چدنی بود). ما رو میگی ؟ کم مونده بود از ترس غش کنیم حامد تکون نمی خورد و رادیاتور هم شروع کرد به جیز جیز کردن. من که داشتم خودمو پای دار می دیدم به جرم قتل عمد. در همین لحظه یه صدای ناله در حال تبدیل به فریاد از حامد در اومد و همین طور هم بلند تر شد. تو دلم گفتم واویلا داره جون می ده !! که حامد بلند شد دمپاییشو در آورد و در حالی که بالا سرش می چرخوند فریاد زنان حمله کرد بهمون. راه فراری نبود. باورتون نمی شه چقدر زورش زیاده حامد! همه مون رو سیاه و کبود کرد. سعید زیر تخت قایم شده بود اما اونم سیاه شده بود از کتک ! آخر سر پتو رو انداختیم رو سرش بلکه کوتاه بیاد اما نمیومد ! 6-7 نفر شده بودیم اما نمی تونستیم حامد رو کنترل کنیم. آخرش خودمون از اتاق فرار کردیم تا حامد بی خیال شد و رفت !!

دکتر شکیبا و من

هنوزم برای من مثل پدر عزیزه … !
یه روز اومد بالا سر من واستاد و دستشو گذاشت سر شونم (چه حس خوبی بود) و بی هوا این شعر رو خوند:
«پسر جانا مرو دنبال ایشان …. که بس خوب است خط و خال ایشان …. ز صورت تا به گردن خوب و عالی …. زگردن تا به زانو غرق مکروب !!» (دقیقا گفت مکرب نه میکروب!)
خدا عمرشو زیاد کنه اگر هنوز هست…..

درگیری فیزیکی!

کلاس دوم ج بعد از اینکه من و پیمان کهربایی چوب خط خرابکاریمون پیش آقا سید موسوی پر شد ایشون جای پیمان رو با مهدی حبیبی عوض کرد. اما طولی نکشید که ما (من و ذولقدر و سعید حاجی بیگی) مهدی رو هم عین خودموم خرابش کردیم ! مهدی خدا حفضش کنه زورش زیاد بود. اگر زیادی حرف می زدیم حالمونو خوب می گرفت ! فکر کنم حمید و من برای مهدی عزیز 3-4 تا اسم گزاشته بودیم. بلا نسبت مهدی، بهش می گفتیم «مسخره» ؛ «لوده» و بدتر از همه گاهی بهش می گفتیم «نسناس» ! (آقا مهدی دوره بچگی بود به خدا ببخشمون!) . یه روز که معلم نداشتیم حمید و سعید و من گیر دادیم به مهدی دوباره.حمید یه سری برچسب ورداشت و اسم های بالا روروشون نوشت و چسبوند پشت کاپشن مهدی. مهدی چندتاییشون رو کند اما دید نمی شه جولوی ما دیوانه ها رو گرفت. کاپشن رو در آورد، بر چسب ها رو شروع کرد به کندن. همه فهمیدیم که این آرامش قبل توفان هست ! و بود ! کار کندن بر چسبا که تموم شد کاپشن رو دولا کرد و با همون شروع کرد به کوبیدن تو سر ما سه تا. حالا نزن کی بزن. 10 ضربه در ثانیه! غافل از اینکه آقا سید موسوی داره از لای در همه مونو نگاه می کنه. وقتی در کلاس باز شد ناگهان سرعت ضربه ها شد: 8 ، 5، 3، 1 و در نهایت فقط نگاه..! آقا سید موسوی مهدی رو صدا زد به جولوی کلاس. حالا حساب کنید مهدی سرخ شده و نفس نفس می زنه و سرشو انداخته پایین! آقا سید موسوی گفت: آقای حبیبی اگر جولوی دستم بودی یه کشیده می کوبیدم تو گوشت ! برو وسایلتو جمع کن برو جولوی دفتر….!
اول خدا بعد مهدی ما رو ببخشن !

نمره زبان باور نکرندی

ممد (ره) خدا بیامرز نمره زبان آقا وهبی رو کم می گرفت همیشه. اگر یادتون باشه آقا وهبی تست گرامر بهمون می داد که خودش بهشون می گفت «remedial». بعد از تموم شدن تست بغل دستیامون برگه مون رو صحیح می کردن و جلسه بعدش هم آقا وهبی «تفسیر» تست ها رو می گفت !! القصه نمره ممد (ره) شد 19 . آقا وهبی اسما رو می خوند، بغلی نمره رو اعلام می کرد آقا وارد لیست. به ممد که رسید ذولقدر گفت 18.5 یا 18. یه نمره عالی. آقا وهبی قبول نکرد و گفت امکان نداره …! تو برای کلاس من «لطمه» (یادتون هست این تیکه کلام آقا وهبی رو؟!) هستی. چطور ممکنه 18 بگیری از » remedial 2″ ؟!!! خلاصه برگشو داد من دوباره صحیح کردم 0.5 نمره هم بالاتر اعلام کردم!! اگر اشتباه نکنم 2 نمره ازش کم کرد وتو لیست به ممد 16 داد!!!